محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

196

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « نان گندم يا جو يا خرما دارى ؟ » گويد : و زن شير و گوشت بياورد و ابراهيم براى آن بركت خواست ، اگر آن روز نان گندم يا جو يا خرما آورده بود در زمين خدا بيشتر از همه گندم يا جو يا خرما بود . زن گفت : « فرود آى تا سرت را بشويم . » اما ابراهيم فرود نيامد و سنگى بياورد و آن را به طرف راست نهاد و ابراهيم پا بر آن نهاد و اثر پاى وى بر آن بماند و قسمت راست سر وى را بشست آنگاه سنگ را به طرف چپ وى نهاد و طرف چپ را بشست و ابراهيم به دو گفت : « وقتى شوهرت بيامد سلام به او رسان و بگو آستان درت خوب است . » و چون اسماعيل بيامد بوى پدر يافت و به زن خود گفت : « كسى پيش تو آمد ؟ » گفت : « آرى ، پيرى نكو روى و خوشبوى آمد و چنين و چنان گفت و من نيز با او چنين و چنان گفتم و سرش را بشستم و اين اثر پاى اوست كه بر اين سنگ هست . » اسماعيل گفت : « و به تو چه گفت ؟ » پاسخ داد به من گفت : « وقتى شوهرت آمد به او سلام برسان و بگو آستان درت خوب است . » پس از آن ابراهيم چندان كه خدا خواست بماند و خداى عز و جل فرمان داد كه خانه را بنيان كند و او با اسماعيل بنا كرد و چون خانه به پا شد ندا آمد كه ميان مردم اعلام حج كن و ابراهيم به هر قومى گذر ميكرد ميگفت : « اى مردم خانه اى براى شما به پا شده زيارت آن كنيد » و هر چه از انسان و سنگ و درخت گفته وى مىشنيد ميگفت : « اللهم لبيك » و از گفتار وى كه خدايا من ذريه‌ام را به درهء بى كشت نهاده‌ام تا گفتار ديگر كه ستايش خدا را كه در پيرى اسماعيل و اسحاق را به من داد ، فلان و به همان سال فاصله بود و راوى اين را از ياد برده بود .