محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
191
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و بنياد خانه را بنهادند و خداوند عز و جل فرمود : « هنگامى كه جاى خانه را به - اسماعيل نموديم . » و هم از على بن ابى طالب روايت كردهاند كه وقتى خداوند عز و جل فرمان داد كه خانه را بنا كنند و مردم را به حج ندا دهند ، ابراهيم از مقام در آمد و اسماعيل و هاجر را همراه داشت و خدا « آرامش » را با وى فرستاد كه مارى بود و زبان داشت و سخن مىگفت و همراه ابراهيم بود و هر جا بماند ابراهيم نيز بماند تا به مكه رسيدند و چون به محل خانه رسيد به دور آن حلقه زد و به ابراهيم گفت : « بر من بساز ، بر من بساز ، بر من بساز » و ابراهيم پايه را بنهاد و با اسماعيل خانه را بر آورد تا به محل ركن رسيد و ابراهيم گفت : « سنگى بجوى كه آن را براى كسان نشان كنيم » و اسماعيل سنگى بياورد كه نپسنديد و گفت : « سنگى ديگر بجوى . » و اسماعيل به جستجوى سنگ ديگر رفت و بياورد و حجر الاسود را ديد كه به جاى نهاده است و گفت : « پدر اين سنگ را كى آورد ؟ » گفت : « پسرم كسى آورد كه مرا به تو وانگذاشت » . و ديگران گفتهاند آنكه با ابراهيم از شام برفت و محل خانه را به دو بنمود جبرئيل بود و گفتهاند كه هاجر و اسماعيل را به مكه برد از آن رو كه ساره از تولد اسماعيل حسودى مىكرد . ذكر گويندهء اين سخن : از سدى آوردهاند كه ساره هاجر را به ابراهيم بخشيد و ابراهيم بر او در آمد و اسماعيل را بزاد و هم به ساره در آمد و اسحاق را بياورد و چون بزرگ شد با اسماعيل نزاع كرد و ساره بر مادر اسماعيل خشم آورد و حسود شد و او را برون كرد و باز بياورد و قسم خورد كه پاره اى از او را ببرد آنگاه گفت : « بينىاش ببرم گوشش ببرم كه ناقص شود ؟ » سپس گفت : « نه ختنه اش كنم » و چنين كرد و هاجر دنباله اى گرفت