محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

192

تاريخ الطبرى ( فارسي )

كه خون را نهان كند و ختنهء زنان و دنباله بردن رسم شد . آنگاه ساره به هاجر گفت : « با من به يك جا مباش . » و خداوند عز و جل به ابراهيم وحى كرد كه سوى مكه رود . در آن هنگام به مكه خانه اى نبود و او هاجر و پسرش را به مكه برد و آنجا وا گذاشت و هاجر گفت : « ما را به كى مىسپارى ؟ » و دنباله قصه وى و پسرش در روايت سدى هست . از مجاهد روايت كرده‌اند كه وقتى خدا عز و جل محل خانه و حدود حرم را به ابراهيم نشان داد وى بيرون آمد و جبرئيل نيز با او بود و به هر دهكده اى كه رسيدند مىپرسيد : « اينجاست » و جبرئيل ميگفت : « برويم » تا به مكه رسيدند مكه خارستانى بود و مردمى به نام عماليق در بيرون مكه و اطراف آن مقر داشتند . به جاى خانه يك بلندى سرخرنگ خاكى بود ، ابراهيم به جبريل گفت : « اينجا بايد بگذارمشان ؟ » جبريل گفت : « بله » و آنها را به محل حجر جاى داد و در آنجا فرود آورد و به هاجر مادر اسماعيل گفت كه سايبانى بسازد و گفت : « خدايا من نسل خويش را به دره اى بى كشت به نزديك بيت الحرام تو نهادم » آنگاه پيش كسان خود به شام برگشت و آنها را به نزديك خانه به جا گذاشت . گويد : و اسماعيل سخت تشنه شد و مادرش آب جست و نيافت و گوش فرا داد شايد صدائى بشنود و آبى بجويد و صدائى از طرف صفا شنيد و برفت تا بر آن ايستاد و چيزى نديد آنگاه صدائى از طرف مروه شنيد و برفت تا بر آن ايستاد و چيزى نديد . گويند : وى بر صفا ايستاد و خدا را بخواند و براى اسماعيل كمك خواست و سوى مروه رفت و آنجا نيز دعا كرد و كمك خواست در همين وقت از جايى كه اسماعيل را رها كرده بود صداى درندگان را شنيد و دوان سوى او رفت و ديد كه دست خود را در آب چشمه اى كه پهلوى او پديد آمده بود فرو مىبرد و آب مينوشد . و هاجر جلو آب را بست و ظرف خويش را از آن پر كرد و براى اسماعيل ذخيره