محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

174

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بزاد و كار مولود تازه را چنان كه بايد سامان داد و در غار را بپوشانيد و به خانه برگشت ، اما به ديدن كودك مىرفت و مىديد كه زنده است و انگشت مىمكد و چنان كه گفته‌اند خدا عز و جل روزى طفل را در انگشتش نهاد . پنداشته‌اند كه آزر از مادر ابراهيم پرسيد كه كودك وى چه شد و او پاسخ داد كه طفلى زاد و بمرد و آزر گفتهء او را راست پنداشت و چيزى نگفت . و چنان كه گفته‌اند ابراهيم به روزى ، چون ماهى ، نمو داشت و به ماه چون سال ، و بيش از پانزده ماه در غار نماند و به مادر گفت : « مرا بيرون ببر كه بنگرم » و مادر شبانگاه او را از غار در آورد و بنگريست و در خلقت آسمانها و زمين انديشه كرد و گفت : « آنكه مرا آفريد و روزى داد و غذا داد و آب داد پروردگار حق است و خدايى جز او ندارم . » آنگاه در آسمان نگريست و ستاره اى ديد و گفت : « اين پروردگار من است » و بدان نگريست تا نهان شد و چون فرو رفت گفت : « زوالپذيران را دوست ندارم . » آنگاه ماه بر آمد و آن را بديد كه روشن بود و گفت : « اين پروردگار من است . » و بدان نگريست تا نهان شد و گفت : « اگر خدايم هدايت نكند از گمرهان خواهم بود . و چون روز شد و خورشيد بر آمد و بزرگى خورشيد را بديد كه نور از همه بيشتر داشت گفت : « پروردگار من اينست ، اين بزرگتر است . » و چون فرو رفت گفت : « * ( يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ ، إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ حَنِيفاً وَما أَنَا من الْمُشْرِكِينَ 6 : 78 - 79 ) * [ 1 ] . يعنى اى قوم من از آنچه شريك [ خدا ] مىپنداريد بيزارم ، من پرستش خويش خاص كس كرده‌ام كه آسمانها و زمين را پديد كرده و از مشركان نيستم . » پس از آن ابراهيم پيش آزر رفت و راه خويش را يافته بود و خدا را شناخته

--> [ 1 ] 6 : 79 و 80