محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
175
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بود و از دين قوم به دور شده بود ، اما چيزى نگفت و با پدر گفت كه پسر اوست ، مادر ابراهيم نيز گفت كه وى پسر آزر است و كار خويش را دربارهء او ياد كرد و آزر شاد شد و خورسندى بسيار كرد . آزر بت ساز قوم بود ، بت مىساخت و به ابراهيم مىداد تا بفروشد و ابراهيم چنان كه گفتهاند بتها را مىبرد و مىگفت : « كى چيزى را كه سود و زيان ندارد مىخرد ؟ . » و هيچكس نمىخريد ، سپس به لب جوى مىرفت و سر بتها را زير آب مىكرد و به تمسخر قوم و ضلالتشان ، مىگفت : « آب بخور ! » عاقبت كارش فاش شد و قوم وى و مردم دهكده بدانستند كه عيبجويى بتان مىكند . اما هنوز خبر به نمرود شاه نرسيده بود . و چون ابراهيم خواست خلاف قوم آغاز كند و فرمان خداى بيارد و به سوى او بخواند در ستارگان نظر كرد و گفت : « من بيمارم . » و قوم كه اين بشنيدند از او گريزان شدند . ابراهيم خواست تا مردم بروند و با بتان آنچه خواهد كند ، و چون برفتند به نزد بتان رفت كه به جاى خدا پرستش آن مىكردند و خوردنى پيش بتان نهاد و گفت : « چرا نخوريد ، چرا سخن نگوييد . » و عيبجويى و استهزاى بتان كرد . از ابن عباس و ابن مسعود و جمعى از اصحاب پيمبر روايت كردهاند كه قصهء ابراهيم عليه السلام چنان بود كه در ايام نمرود ستاره اى طلوع كرد و نور آفتاب و ماه را ببرد و او سخت بترسيد ، گفتند : « از ملك تو مردى در آيد كه هلاك تو و زوال پادشاهيت به دست وى باشد . » مقر نمرود در بابل كوفه بود و از دهكدهء خويش به دهكدهء ديگر رفت و مردان را برون كرد و زنان را نگهداشت و بگفت تا هر مولود پسر را سر ببرند و پسران را سر مىبريد . آنگاه كارى در شهر پيش آمد كه فقط به آزر پدر ابراهيم اعتماد داشت . وى را بخواست و بفرستاد و گفت مبادا به زن خود نزديك شوى . » گفت : « دين من عزيزتر از اينست . » و چون به دهكده در آمد خويشتن دارى نتوانست ، و به زن خود نزديك شد و او را به دهكده اى ميان كوفه و