محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
168
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و روزى به مجلسى فراهم شدند و يكيشان به ديگرى گفت : « چرا پسرت را زن ندهى ؟ » گفت : « همسنگى براى او نمىيابم . » گفت : « دختر من همسنگ اوست و من او را به زنى به پسر تو دهم . » و دختر را زن پسر كرد و مولود موعود از آنها بيامد . گويد : و در شهر هشت كس بودند كه در زمين فساد مىكردند و پير و اصلاح نمىشدند و چون صالح بگفت كه مولودى از شما شتر را پى كند ، هشت زن قابله برگزيدند و تيغها دادند كه در دهكده بگردند و هر جا زنى بزايد مولود وى را ببينند اگر پسر بود بكشند و اگر دختر بود بگذارند و چون مولود موعود را بديدند بانگ زدند و گفتند : « اين همانست كه صالح پيغمبر خدا گفت » و خواستند به تيغش از ميان بردارند ولى پدر بزرگانش نگذاشتند و گفتند اگر صالح بخواهد او را مىكشيم . و مولودى بد نهاد بود و به يك روز چون هفته مولودان ديگر رشد مىكرد و به هفته اى چون ماه مولودان ديگر رشد ميكرد و به يك ماه چون سال مولودان ديگر رشد ميكرد و آن هشت كس كه مفسد بودند و از صلاح به دور ، فراهم آمدند و آن دو پير نيز بودند و گفتند : « اين پسر را نيز به سبب منزلت و شرف پدر بزرگانش با خويش داريم . » و نه كس شدند . صالح عليه السلام با قوم در دهكده نميماند ، مقر وى در مسجدى بود كه آن را مسجد صالح مىگفتند و شب آنجا بود و روز ميآمد و قوم را تذكار و اندرز ميداد و شب به مسجد ميرفت و آنجا به سر ميكرد . حجاج بن جريح گويد : و چون صالح عليه السلام به آنها گفت كه پسرى تولد يابد كه هلاك قوم به دست وى باشد گفتند : « با وى چه كنيم ؟ » گفت : « او را بكشيد . » و همه پسران را بكشتند ، جز يكى و چون مولود بالغ شد گفتند : « اگر پسران خويش را نكشته بوديم هر يك پسرى چون اين داشتيم ، اين كار صالح است . » و به كشتن وى