محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

169

تاريخ الطبرى ( فارسي )

همسخن شدند . گفتند : « به بهانهء سفر برون شويم كه مردم ببينندمان و فلان شب از فلان ماه باز آييم و به نزديك نمازگاه وى كمين كنيم و بكشيمش و مردم پندارند كه ما همچنان در سفريم . » و بيامدند و زير سنگى به كمين نشستند و خداى عز و جل سنگ را فرود آورد و همه را له كرد و گروهى از آنها كه خبر يافته بودند بيامدند و آنها را له شده ديدند و باز گشتند و در دهكده بانگ زدند كه صالح به اين بس نكرد كه گفت فرزندان خويش را بكشيد و اكنون آنها را نيز بكشت . و مردم دهكده فراهم شدند كه شتر را پى كنند اما هيچكس جز آن پسر ده ساله پى نكرد . ابو جعفر گويد : اكنون به حديث پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم باز مىرويم كه فرمود : « و آن هشت كس خواستند صالح را از پاى در آرند و بر راه وى در دخمه اى كمين كردند و گفتند چون بيايد خونش بريزيم و شبانه به كسانش هجوم بريم و خدا عز و جل دخمه را بر آنها فرود آورد . و قوم فراهم آمدند و سوى شتر رفتند كه بر - حوض ايستاده بود و آن سياهروز به يكى گفت : « برو آن را پى كن » و او بيامد اما كار را بزرگ ديد و تن نداد و ديگرى را فرستاد ، او نيز كار را بزرگ ديد و تن نداد و هر كس را فرستاد كار را بزرگ ديد و خود او برفت و دو پاشنهء شتر را بزد و شتر دويدن آغاز كرد و يكى به صالح خبر داد كه شتر را درياب كه آن را پى كردند و صالح بيامد و كسان پيش او شدند و پوزش خواستند كه اى پيغمبر خدا فلانى پى كرد و ما گناه نداريم . صالح گفت : « ببينيد بچه شتر را پيدا ميكنيد ؟ اگر آن را پيدا كنيد عذاب از شما برداشته شود » و به جستجوى بچه شتر رفتند ، بچه شتر چون حال مادر را بديد بر كوهى كه آن را قاره قصيرا گفتند ، بالا رفت و خدا عز و جل به كوه وحى كرد و چندان در آسمان بالا رفت كه پرنده بدان نتوانست رسيد . فرمود : « و چون صالح به دهكده در آمد و بچه شتر او را بديد بگريست و اشكش