محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

162

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مىراندند . و خداى عز و جل هفت شب و هشت روز پيوسته باد را بر آنها مسلط كرد و از عاد كس نماند و همه هلاك شدند . گويند : هود و مؤمنان وى در چهار ديوارى بماندند و بادى كه به آنها رسيد خوش بود و لذت بخش ولى عاديان را از زمين به هوا مىبرد و به سنگ مىكوفت . و فرستادگان عاد از مكه در آمدند و پيش بكر بن معاويه و پدرش رسيدند و بر او فرود آمدند و شبانگاهى مهتابى مردى بر شتر بيامد و اين به روز سوم حادثهء عاد بود و خبر را با آنها بگفت ، گفتند : « هود كجا بود ؟ » گفت : « در ساحل دريا از آنها جدا شدم . » و گويى در سخن وى شك داشتند ، اما هزيله دختر بكر گفت : « بخداى كعبه راست مىگويد » . مثوب بن يعفر پسر برادر معاويه بن بكر با آنها بود و چنان كه گفته‌اند ، و خدا بهتر داند ، به مرثد بن سعد و لقمان بن عاد و قيل بن عمر هنگامى كه در مكه دعا مىكردند گفت : « آرزوى شما بر آورده شود ، براى خويش برگزينيد ولى عمر جاويد نخواهيد كه از مرگ چاره نيست » . مرثد بن سعد گفت : « خدايا نيكى و راستى ده و به او داده شد . و لقمان بن عاد گفت : « خدايا مرا عمر ده » گفته شد : « براى خويش برگزين ولى عمر جاويد مخواه عمرى چون بزى خاك آلود ، در كوهى سخت كه جز باران نه بيند يا عمر هفت عقاب كه چون يكى برود ديگرى جاى آن گيرد . » و لقمان عقابها را برگزيد و چنان كه گويند به مقدار هفت عقاب بزيست . جوجه اى را هنگامى كه از تخم برون ميشد مىكوفت و چون ميمرد جوجه ديگر مىكوفت و چنين كرد تا به هفتمى رسيد و چنان كه گفته‌اند هر عقاب هشتاد سال ميزيست و چون به جز هفتمى نماند برادرزادهء لقمان گفت : « جان عمو از عمر تو مانند عمر اين عقاب مانده است . » لقمان گفت : « برادرزاده‌ام اين لبد است . » و لبد در زبان عاديان به معنى