محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
163
تاريخ الطبرى ( فارسي )
روزگار بود . و چون عقاب لقمان پير شد و عمر آن به سر آمد صبحگاهان عقابان از كوه برخاست اما لبد برنخاست و لقمان مراقب عقاب خويش بود و چون بديد كه لبد با عقابان برنخاست به كوه رفت تا ببيند لبد چه شده و خويشتن را سست يافت و از پيش چنين نبود و چون به كوه رسيد عقاب خويش را ديد كه از عقابان مانده است و بانگ زد لبد برخيز و لبد آهنگ برخاستن كرد اما نتوانست كه پاهايش لخت شده بود و بيفتاد و هر دو بمردند . به قيل بن عمر نيز هنگامى كه نداى ابر را شنيد گفته شد : « براى خويش برگزين چنان كه دو يار تو برگزيدند . » گفت : « خواهم كه هر چه به قوم من رسد به من نيز رسد . » گفته شد : « هلاك باشد . » گفت : « هر چه باشد ، مرا پس از آنها به ماندن چه حاجت . » و عذابى كه به عاديان رسيد به دو نيز رسيد و هلاك شد . مرثد بن سعد بن عفير وقتى سخن سوار را كه از هلاك عاديان خبر آورده بود شنيد شعرى بدين مضمون گفت : « عاديان نا فرمانى پيمبر خود كردند . » « و تشنه ماندند و آسمان بارانشان نداد . » « و فرستادگانشان ماهى برفتند كه باران خواهند . » « و با تشنگى كورى نيز يافتند . » « كه آشكارا به پروردگار خويش كافر شدند . » « و آثار قديمشان محو شد . » « خداوند عقل عاديان را بگرفت » « و دلهايشان كور و تاريك شد » « و خبر آشكار را ندانستند . » « اندرز با تيره روزى سودمند نباشد »