محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

161

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« خدايا آنچه را قيل مىخواهد به او عطا كن و دعاى ما را نيز با دعاى او همراه كن » لقمان بن عاد از فرستادگان عاد جدا مانده بود و او سالار قوم عاد بود و چون گروه از دعا فراغت يافتند گفت : « خدايا من تنها به حاجت خويش آمده‌ام ، حاجت مرا بر آر » و قيل بن عمر به هنگام دعا گفت : « خدايا اگر هود راستگوست به ما باران بده كه هلاك شديم » و خدا سه ابر بر آورد سفيد و سرخ و سياه و يكى از ابر ندا داد كه اى قيل براى خودت و قومت از اين ابرها برگزين گفت : « ابر سياه را برگزيدم كه از ديگر ابرها آب بيشتر دارد » و ندا آمد كه خاكستر برگزيدى و از عاد كس نماند ، نه پدر ماند و نه فرزند و همگى نابود شوند ، مگر بنى لوزيه كه هدايت يافته‌اند . بنى لوريه فرزندان لقيم بن هزال بن هزيل بن هزيله دختر بكر بودند كه با خالگان خود به مكه مقر داشتند و به سرزمين عاد نبودند و باقيماندگان عاديان متأخر بودند . و خداوند چنان كه گفته‌اند ابر سياه را كه قيل بن عبر برگزيده بود و عذاب داشت سوى عاد فرستاد كه از دره اى كه متعلق به ايشان بود و مغيث نام داشت در آمد و چون آن را بديدند سخت خرسند شدند و گفتند : « اين ابر باران خواهد داد » خداى عز و جل فرمايد : « * ( بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ به رِيحٌ فِيها عَذابٌ أَلِيمٌ . تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْءٍ بِأَمْرِ رَبِّها 46 : 24 - 25 ) * [ 1 ] يعنى اين چيزيست كه به شتاب مىخواستيد ، باديست كه عذابى المانگيز در آن هست . كه به فرمان پروردگارش همه چيز را هلاك كند » . و چنان كه گفته‌اند نخستين كسى كه بدانست در آن چيست و جز باد نيست ، زنى از عاد بود كه مهدد نام داشت و چون بدانست كه در ابر چيست بانگ زد و از خويش برفت چون به خود آمد گفتند : « چه ديدى ؟ » گفت : « بادى ديدم چون شعله هاى آتش و جلو آن مردان بودند كه پيشش

--> [ 1 ] 46 : 24 و 25