محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
160
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« و چه بد فرستادگانى هستيد » « و شايستهء درود و سلام نيستيد » و چون معاويه اين شعر بگفت و كنيزان بخواندند و جماعت آواز ايشان بشنيدند ، به همديگر گفتند « قومتان شما را فرستادهاند كه از بليهء قحط استغاثه كنيد و شما دير ماندهايد . به حرم در آييد و دعاى باران كنيد . » مرثد بن سعد بن عفير گفت : « به خدا شما به دعا باران نخواهيد داشت ، ولى اگر پيمبر خويش را اطاعت كنيد و سوى او باز گرديد باران خواهيد داشت » و بدين گونه اسلام خويش را عيان كرد و جلهمة بن خيبرى چون اين بشنيد و بدانست كه وى به هود ايمان آورده و پيرو دين اوست شعرى بدين مضمون گفت : « اى سعد تو از طايفه اى محترمى » « و مادرت از قوم ثمود است » « ولى ما هرگز اطاعت تو نكنيم » « و آنچه را خواهى كار نبنديم » « به ما گوئى كه دين رفد و رمل و آل ضد و عبود را بگذاريم » « و از دين نياكان عزيز صاحب راى » « بگرديم و پيرو دين هود شويم » رفد و رمل و ضد از قبائل عاد بودند و عبود نيز از آنها بود . آنگاه به معاوية بن بكر گفت : « مرثد بن سعد را نگهداريد كه با ما به مكه نيايد كه وى بر دين هود رفته و از دين ما بگشته . » سپس به مكه شدند و براى قوم عاد به دعا باران خواستند و چون راه مكه را پيش گرفتند مرثد بن سعد از منزل معاويه در آمد و پيش از آنكه دعا كنند به آنها رسيد و با آنها بايستاد و فرستادگان براى دعا فراهم بودند و گفت : « خدايا حاجت مرا تنها بر آر و مرا در دعاى آنها وارد مكن » و باز گشت و قيل بن عبر سر فرستادگان عاد بود و فرستادگان عاد گفتند :