محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

140

تاريخ الطبرى ( فارسي )

از جمله اخبار كابى اين بود كه وى با پيروان خويش از اصفهان در آمد و در راه كسان به دو پيوستند و چون به نزديك ضحاك رسيد ترس وى در دل ضحاك افتاد و از مقر خويش بگريخت و جا خالى كرد و عجمان به مقصود رسيدند و به دور كابى گرد آمدند و گفتگو در انداختند و كابى گفت كه در بند پادشاهى نيست كه از خاندان شاهان نيست و بايد يكى از اعقاب جم را به شاهى بردارند كه جم پسر اوشهنگ پادشاه بزرگ بود كه رسم آيين شاهى بنياد نهاد و رسوم آن را به پا داشت و افريذون پسر اثفيان كه در يكى از ولايات از ضحاك رو نهان كرده بود پيش كابى و ياران وى آمد و قوم از آمدن وى خورسند شدند كه به روايتى كه از پيش داشتند نامزد شاهى بود و او را به پادشاهى برداشتند و كابى و سران قوم ياران وى شدند . و چون افريذون به شاهى رسيد و كار شاهى بر او قرار گرفت منزلگاه ضحاك را تصرف كرد و به تعاقب وى برخاست و او را در كوهستان دنباوند زندان كرد . به پندار بعضى گبران ، ضحاك را در كوهستان به بند و زندان كرد و گروهى از جن را بر او گماشت بعضيشان نيز گفته‌اند كه وى را بكشت . گبران گويند : از ضحاك كار پسنديده اى شنيده نشد جز يك بار و چنان بود كه وقتى جور وى سخت شد و بليه دوام يافت و روزگارش دراز شد مردم از محنت به جان آمدند و بزرگان قوم دربارهء وى نامه ها كردند و اتفاق كردند كه به در او روند و سران و بزرگان از نواحى و ولايات به دورى شدند و گفتگو انداختند كه به نزد او روند و تظلم كنند و به جلب عطوفتش بكوشند و اتفاق كردند كه كابى اصفهانى را به سخن گفتن پيش اندازند و چون به در شاه رسيدند خبر دادند و اجازهء ورود يافتند و به درون رفتند و كابى پيشاپيش بود و جلو شاه ايستاد و سلام نكرد و گفت : « اى پادشاه چگونه به تو سلام گويم ، سلام به شاه همه اقاليم گويم يا به شاه يك اقليم و بس ! » ضحاك گفت : « سلام به شاه همه اقاليم گوى كه من پادشاه روى زمينم . »