محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

141

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اصفهانى گفت : « اگر شاه همه اقاليمى و دست تو به همه جا مىرسد چرا از همه مردم اقاليم بار و جور تو بر دوش ماست و فلان و به همان را ميان ما و اقاليم ديگر تقسيم نكنى ؟ » و بسيارى چيزها را بر شمرد كه سبك توانست كرد و سخن راست گفت و در قلب ضحاك اثر كرد و فرو ماند و مقر شد كه بد كرده است و به استمالت قوم پرداخت و وعده هاى خوشايند داد و گفت كه بروند و فرود آيند و آرام گيرند ، آنگاه بيايند تا حوايجشان را بر آرد و به ديار خويش باز روند . و پنداشته‌اند كه ودك مادر وى از پسر بتر و تبهكارتر بود و به هنگام ملامت قوم نزديك بود و سخن آنها مىشنيد و خشمگين و ناخشنود بود و چون قوم برون شدند هيجان زده به ضحاك در آمد و او را سرزنش كرد كه چرا رفتار قوم را تحمل كرده است و گفت : « جسارت اينان را بر تو ديدم كه چنين و چنان گفتند ، چرا پرخاش نكردى و دست نبريدى ؟ » و با ضحاك بسيار سخن گفت و او كه سخت مغرور بود پاسخ داد : « من نيز با انديشهء تو همداستانم اما قوم مرا به گفتار حق غافلگير كردند و چون خواستم قدرت نمايى كنم و به آنها بتازم حق جلوه كرد و چون كوهى ميان من و آنها حايل شد و كارى نتوانستم كرد » . پس او را خاموش كرد و برون فرستاد . آنگاه پس از چند روز مردم ولايات را بار داد و به وعده ها كه داده بود وفا كرد و باز پس فرستاد و نرمى كرد و بيشتر حوايجشان را انجام داد و چنان كه گفته‌اند جز اين كار شايسته اى از ضحاك سر نزده بود . گويند : عمر اجدهاق يك هزار سال بود كه ششصد سال پادشاهى داشت و بقيهء عمر را نيز به قدرت و نفوذ همانند پادشاه بود . بعضى ديگر گفته‌اند عمرش هزار و صد سال بود و يك هزار سال پادشاهى كرد تا وقتى كه افريذون قيام كرد و مغلوب و مقتول شد .