محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

139

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويند وقتى ضحاك به تخت نشست و تاج نهاد گفت كه ما شاهان جهانيم و مالك چيزهاى آنيم . پارسيان پندارند كه ملك خاص خاندان اوشهنگ و جم و طهمورث بود و ضحاك غاصب بود و به جادو و نابكارى بر مردم جهان چيره شد و آنها را از دو مارى كه بر بازو داشت به هول افكند و به سرزمين بابل شهرى بنياد كرد و آن را حوب ناميد و نبطيان را كسان و ياران خود كرد و مردم از او رنج بسيار ديدند و كودكان را سر بريد . بسيارى از اهل كتب گفته كه بر شانهء وى دو پاره گوشت بر آمده بود چون سر افعى و نابكار و مكار ، آن را با لباس ميپوشيد و براى ترساندن كسان مىگفت كه دو مار است و غذا مىطلبد و چون گرسنه ميشد دو پاره گوشت زير لباس وى ميجنبيد چنان كه عضو انسان هنگام كمال گرسنگى و خشم بجنبد . بعضى كسان نيز گفته‌اند كه دو مار بود . روايت شعبى را در اين باب آوردم و خدا حقيقت حال را بهتر داند . بعضى نسب شناسان و واقفان امور پارسيان گفته‌اند كه مردم پيوسته از بيوراسب به رنج در بودند تا وقتى خدا عز و جل هلاك وى را اراده فرمود يكى از عامه اهل اصفهان به نام كابى بر او تاخت و اين به سبب دو پسرش بود كه فرستادگان بيوراسب براى دو مارى كه بر شانه داشت گرفته بودند . گويند : وقتى كابى از كارد و پسر به هيجان آمد عصايى بر گرفت و پوستى كه داشت بر آن آويخت و پرچم بر افراشت و كسان را به مخالفت و پيكار بيوراسب خواند و بسيار كس از جور بيوراسب بر او گرد آمد و چون كابى ظفر يافت مردم پرچم را مبارك گرفتند و بر آن بيفزودند تا پرچم بزرگ شاهان عجم شد كه آن را متبرك شمردند و درفش كابيان نام كردند كه فقط در حوادث بزرگ افراشته ميشد و آن هم به دست شاهزادگان بود .