محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

138

تاريخ الطبرى ( فارسي )

فقط ما را مىكشى . » ضحاك رأى او را پذيرفت و فرمان داد تا دو مردى را كه هر روز بايد كشت از همه مردم گيرند و از جاى خاص نباشد . گويند : مردم اصفهان از اعقاب آن مردند كه پرچم بر افراشت و پرچم همچنان به نزد پادشاهان ايران در خزانه به جاست و چنان كه شنيده‌ايم پوست شير بود و شاهان ايران طلا و ديبا بر آن پوشيدند كه آن را مبارك مىدانستند . گويد : و شنيده‌ايم كه ضحاك همان نمرود بود كه ابراهيم خليل الرحمان صلى الله عليه و سلم به روزگار وى تولد يافت و همو بود كه مىخواست ابراهيم را بسوزاند . گويد : و شنيده‌ايم كه افريذون از نسل جم بود كه پيش از ضحاك پادشاهى داشت و پنداشته‌اند كه نهمين فرزند جم بود و مولد وى به دنباوند بود و از آنجا در آمد و به مقر ضحاك رسيد كه در آن هنگام به هند بود و منزلگاه وى را با هر چه در آن بود تصرف كرد و ضحاك خبر يافت و بيامد و خدا نيرو از او گرفته بود و دولتش برفته بود و افريدون بر او تاخت و به بند كرد و به كوهستان دنباوند برد و به پندار عجمان تا كنون آنجا در بند آهنين است و شكنجه مىبيند . بعضى ديگر گفته‌اند كه ضحاك از مقر خويش غايب نبود و افريذون پسر اثفيان به ماه مهر روز مهر به مقر وى آمد كه قلعه اى به نام زرنگ بود و دو زن بگرفت كه يكى اروناز و ديگرى سنوار نام داشت و بيوراسب كه اين را بديد غافل ماند و مست و خراب افتاد و افريدون كلهء او را به گرزى پيچيده سر بكوفت كه غفلت و بىخردى او افزون شد . آنگاه افريذون او را به كوهستان دنباوند برد و فرمان داد تا كسان مهر روز مهر ماه را كه مهرگان بود و روز بند كشيدن بيوراسب بود عيد كنند و افريذون به تخت نشست .