محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

119

تاريخ الطبرى ( فارسي )

جرأت جواب نداشت و مقام وى از رونق و جلوه بيفتاد و فرشتگانى كه خدا به تدبير امورش گماشته بود از او دورى گرفتند و بيوراسب كه ضحاك نام گرفت اين بدانست و سوى جم آمد كه او را درهم بشكند و او بگريخت و بيوراسب بر او دست يافت و امعاى وى را در آورد و ببريد و او را اره كرد . بعضى دانشوران پارسى گفته‌اند كه جم تا يكصد سال پيش از ختم پادشاهيش روش پسنديده داشت . آنگاه مشوش شد و دعوى خدايى كرد و كارش آشفته شد ، و برادرش اسفتوز بر ضد او برخاست و مىخواست بكشدش و جم فرارى شد ، و همچنان شاه بود ، و از جايى به جايى رفت . آنگاه بيوراسب بر ضد او خروج كرد و ملك وى بگرفت و او را اره كرد . بعضىها پنداشته‌اند كه پادشاهى جم هفتصد و شانزده سال و چهار ماه و بيست روز بود . از وهب بن منبه حكايتى دربارهء يكى از شاهان سلف همانند حكايت جم شاد شاه آورده‌اند كه اگر تاريخ آن با تاريخ جم تفاوت نداشت ميگفتم حكايت جم است . روايت وهب چنين است كه مردى جوان به شاهى رسيد و گفت : « من شاهى را لذتبخش و خوش مىيابم و ندانم همهء مردم چنينند يا من چنينم ؟ » به دو گفتند : « شاهى چنين باشد . » گفت : « دوام شاهى به چيست ؟ » گفتند : « به اينكه اطاعت خدا كنى و عصيان او نكنى » . پس او جمعى از نيكان ملك خويش را بخواست و به آنها گفت : « پيوسته در حضور من باشيد و هر چه را ديديد كه اطاعت خدا عز و جل است بگوييد تا بكنم و هر چه را ديديد كه عصيان خداست مرا از آن منع كنيد تا نكنم . » و چنين شد و ملك وى چهار صد سال استوار بود و اطاعت خدا عز و جل مىكرد