محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

120

تاريخ الطبرى ( فارسي )

آنگاه ابليس از اين خبر يافت و گفت : « مردى را وا گذاشته‌ام كه در مقام شاهى چهار صد سال خدا را عبادت كند . » پس بيامد و بر او در آمد و به صورت مردى نمودار شد و شاه از او بيمناك شد و گفت : « كيستى ؟ » ابليس گفت : « بيم مدار تو بگو كيستى ؟ » گفت : « من يكى از فرزندان آدمم . » ابليس گفت : « اگر از فرزندان آدم بودى مانند آنها ميمردى . مگر نديده اى چقدر مردم مرده‌اند و چه نسلها رفته‌اند . اگر از آنها بودى تو نيز همانند آنها مرده بودى ولى تو خدايى و بايد مردم را به پرستش خويش بخوانى . » اين سخن در دل شاه نشست و بر منبر رفت و خطابه خواند و گفت : « اى مردم من چيزى را از شما نهان داشته بودم كه اينك مىخواهم عيان كنم . دانيد كه من از چهار صد سال پيش پادشاه شما هستم و اگر از فرزندان آدم بودم مرده بودم چنان كه آنها مرده‌اند ولى من خدايم پس مرا بپرستيد . » و كار وى آشفته شد و خدا به يكى از اطرافيان وى وحى كرد كه مادام كه با من راست باشد با وى راستى كنم و اگر از اطاعت من به عصيان گرايد و با من راست نباشد بعزتم قسم كه بخت ناصر را بر او مسلط كنم كه گردنش بزند و هر چه در خزاين او هست بگيرد . در آن روزگار خدا بر همه كه خشم آوردى بخت ناصر را بر او مسلط كردى . اما پادشاه از گفتهء خود نگشت تا خدا عز و جل بخت ناصر را بر او تسلط دارد كه گردنش بزد و هفتاد كشتى طلا از خزاين وى بار كرد . ابو جعفر گويد : ميان بخت ناصر و جم روزگارى دراز بود مگر آنكه ضحاك را در آن روزگار بخت ناصر گفته باشند . از هشام بن كلبى روايت كرده‌اند كه جم از پى طهمورث به شاهى رسيد و زيباتر و تنومندتر كس روزگار خود بود و گفته‌اند كه ششصد و نوزده سال مطيع خدا عز و جل بود و كارش رونق داشت و ملك به نظم بود . سپس طغيان كرد و