محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1612
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ص 1246 ، س 1 و 7 : دربارهء عبّاس بن موسى ، پيشتر توضيح داده شده . نيز ر . ك : الكامل ، ج 6 ، صص 43 - 342 . ص 1247 ، س 19 و 20 : نامهاى گماشتگان مأمون براى كشتن فضل بن سهل چنين است : غالب المسعودى الاسود ، و قسطنطين الرّومى ، فرج الديلمى و موفّق الصقلبى . ر . ك : تاريخ طبرى ، ج 11 ، ص 1027 ، الكامل ، ج 6 ، ص 347 . ماجرا در تاريخ يعقوبى به اجمال آمده است و مىگويد ( ترجمه ، ج 2 ، ص 469 ) : « فضل بن سهل در حمام كشته شد بدين ترتيب كه غالب رومى و سراج خادم با شمشيرها بر وى در آمدند . . . فضل را نه مالى بود و نه مزرعه اى و نه اسبى و نه ظرفى بجز پنج غلام و يك اسب و يك يابو » . ص 1249 ، س 3 : به زنى گرفتن مأمون بوران دختر حسن بن سهل را ، به گونه هايى دلپذير در مجمل التواريخ و القصص ( صص 55 - 354 ) و مجمع النوادر - چهار مقاله ( صص - 36 - 34 ) - آمده است . وصف چهار مقاله را مىآورم : « . . . چون مأمون به بيت العروس بيامد ، خانه اى ديد مجصّص و منقّش ، ايزار چينى زده ، خرمتر از مشرق در وقت دميدن صبح ، و خوشتر از بوستان به گاه رسيدن گل ، و خانه وارى حصير از شوشهء زر كشيده افگنده ، و به درّ و لعل و پيروزه ترصيع كرده . و هم بر آن مثال شش بالشى نهاده ، و نگارى در صدر او نشسته ، از عمر و زندگانى شيرينتر ، و از صحّت و جوانى خوشتر . قامتى كه سرو غاتفر به دو بنده نوشتى ، با عارضى كه شمس انور او را خداوند خواندى . موى او را رشك مشك و عنبر بود ، و چشم او حسد جزع و عبهر . همچون سروى بر پاى خاست و بخراميد ، و پيش مأمون باز آمد و خدمتى نيكو بكرد و عذرى گرم بخواست ، و دست مأمون بگرفت و بياورد و در صدر بنشاند ، و پيش او به خدمت بايستاد . مأمون او را نشستن فرمود . به دو زانو در آمد ، و سر در پيش آورد ، و چشم بر بساط افكند . مأمون واله گشت . دل در باخته بود ، جان بر سر دل نهاد . دست دراز كرد و از خلال قبا هژده دانه مرواريد بركشيد . هر يكى چند بيضهء عصفورى ، از كواكب آسمان روشنتر ، و از دندان خوبرويان آبدارتر ، و از كيوان و مشترى مدوّرتر بلكه منوّرتر ، نثار كرد . . . مأمون مشعوفتر گشت ، دست بيازيد و در انبساط باز كرد تا مگر معانقه كند . عارضهء شرم استيلا گرفت ، و آن نازنين چنان منفعل شد كه حالتى كه به زنان مخصوص است واقع شد ، و از شرم و خجالت بر صفحات وجنات او ظاهر گشت ، بر فور گفت : يا امير المؤمنين ، اتى امر الله فلا