محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1595
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خبر به مقنّع رسيد غمناك شد . آن مهتر كه او را بردار كرده بودند ، او را برادرى بود ، [ 285 b ] به دو نامه نوشت و گفت : خيلى نماند بس كه جبرئيل بن يحيى از سمرقند بيرون آيد . آن دهقان نامه نوشت پيش جبرئيل كه ما از غارت تركان سپيد عاجز شديم ، اگر امير مصلحت بيند ما را سواران فرستد تا با عيالان به سمرقند آييم ، امير را ثواب بسيار باشد . جبرئيل چون نامه برخواند برادر را بفرستاد . چون دهقان دانست كه برادر جبرئيل آمد ، دهقان پيش او باز شد و گفت اى امير ، تركان چند روز است كه آب ما بيفگنده اند و خلق از تشنگى مىميرند . امير تا سر آب برود . گفت : يكى بايد كه دليل باشد . يكى از ياران او گفت : اى امير ، آن مرد مكر مىكند . اگر خواهى كه بدانى دليل را بخوان و سؤال كن . و چون سؤال كرد بدانست . طلايه بيرون [ آمد ] . در حال باز گرديد كه اينك دشمن آمد بى اندازه و سپاه در كمين است از اين جانب . باز هر دو طرف سپاه روى به برادر جبرئيل نهادند و حربى سخت كردند . يزيد بن يحيى از دو جانب خسته شد و روى به هزيمت نهاد . و در راه به كوشكى ويران رسيد ، در آنجا رفت . دشمن گرداگرد بگرفت و حرب كرد تا شب . چون شب درآمد هر يكى به گوشه اى رفتند . يزيد بن يحيى بمرد . چون برادرش جبرئيل را خبر شد ، برنشست و از سمرقند بيرون آمد تا بدان كوشك برسيد . تركان را ديد كه حرب مىكردند . جبرئيل با سپاه تكبير كردند . نصير بن ليث چون او تكبير گفت بشارت ، اينك امير رسيد . خويشتن را بيرون افگندند و سپيد جامگان را به هزيمت كردند ، و جبرئيل بن يحيى آن دهقان را بكشت و باقى به هزيمت برفتند . جبرئيل برادر را به سمرقند برد و دفن كرد . پس مقنّع نيزه بن دهقان ( ؟ ) را به سمرقند فرستاد با چهارده هزار مرد ، و سمرقند را غارت كرد و قلعه را حصار گرفتند . مقنّع نامه نوشت به خلخ خاقان و او را به غارت سمرقند خواند . خلخ بيامد و همه يكى شدند . و برادرى بود خلخ را ، نام او فيل مردى مبارز ، و مبارز خواست . ليس ( ؟ ) رفت و او را بكشت . پس نيزه بن دهقان بيرون آمد . او را نيز بكشت . مسلمانان شادى كردند . چون شب در آمد از راهى ديگر در سمرقند رفتند و قتل و غارت كردند . ابو جعفر را چون خبر شد ، از مصيبت مسلمانان بگريستند . پس معاذ بن مسلم را به اميرى خراسان فرستاد و گفت : برو و همه را معزول كن الَّا جبرئيل بن يحيى را كه او مردى مبارك است ، و جد جهد كن در كار دفع دشمن . چون معاذ مسلم به مرو رسيد نامه نوشت به سعيد حرشى كه امير اهواز بود ، و او را پيش خود خواند . سعيد گفت در عقب تو