محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

701

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بكش ، و اگر حسين را بيابى و او نيز بيعت نكند او را هم بكش و سرش سوى من فرست . چون نامه عبيد الله بن زياد رسيد ، سخت شاد شد و برادر خويش عثمان بن زياد به بصره خليفت كرد و آهنگ رفتن كرد . پس آن شب مسلم بن جارود سوى وى آمد و گفت : رسول حسين آمده است با نامه ها سوى شيعت و ايشان را به كوفه همى خواند و مهتران بصره آن رسول را پنهان كرده اند تا چون تو به روى ، او را بيرون آرند . عبيد الله همان شب اين سليمان را كه مولاى حسين بود طلب كرد و به چوب او را مقر آورد كه آن نامه سوى كه آوردم . عبيد الله ديگر روز مردمان بصره را گرد كرد و گفت : من آگاه شدم كه حسين سوى شما نامه كرده است و رسول او را بگرفتم و مقر كردم ، و شما رسم من دانيد كه من چگونه كشنده ام ، و همى به كوفه خواهم رفتن تا مسلم بن عقيل را و متابعان او را بكشم ، اكنون شما هشيار باشيد . پس آن سليمان را كه رسول حسين بود بياورد پيش ايشان ، ميانش به دو نيم زد و گفت : من توانم كه آن كس را بكشم كه اين نامه بديشان آورد ، و نخست نويسنده را بكشم ، اكنون شما هشيار باشيد . پس عبيد الله بن زياد برفت با سپاه بسيار . چون به قادسيه رسيد ، سپاه را آنجا دست باز داشت و بر اشترى زينى نشست و براند . ميان شام و خفتن به كوفه رسيد با ده سوار ، و عمامه بر سر داشت و تحت عنق بسته بود ، و مردمان كوفه خبر آمدن حسين داشتند ، چنان دانستند كه حسين است . چون به جماعتى برسيدى سلام كردى ، ايشان همه بر پاى خاستندى و گفتندى و عليك السّلام يا ابن رسول الله صلَّى الله عليه و سلَّم ، و خلق بسيار بر وى گرد آمدند ، و هر كسى همى گفت به خانهء من فرود آى . و او همى رفت تا به در سراى سلطان رسيد . نعمان بن بشير در ببست و به بام كوشك برآمد و گفت : يا ابن رسول الله ، باز گرد و تو ايدر نبايست آمدن . پس مردمان نعمان را دشنام دادند و گفتند در بگشاى تا فرزند رسول خداى اندر آيد . نعمان گفت : نگشايم و من نخواهم كه گويند حسين بن على را به ايّام او كشتند . پس عبيد الله بن زياد گفت : در بگشاى كه لعنت بر تو باد و بر حسين . مردمان