محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1307

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

را و دختران و عيالان او را به زورقها اندر نشان و به سراى طاهر فرست و بفرماى تا تابوت را به گور كنند . و چون حرم را و تابوت را به دست اين دو تن بفرستى خود همان وقت به سراى من آى تا با پسر من بو الحسن به سراى طاهر شوى ، و هم به شب جعفر را به سراى سلطان آريد تا بامداد به خلافت بنشيند . و نبايد كه آن خادمان كه تابوت خليفه برند خليفه نيز هم ايشان آرند كه به فال بد بود . و مكتفى را يك طيّاره بود كه از بهر خويش كرده بود و او را مبارك نام كرده . عبّاس مر صافى را گفت آن طيّاره با خويشتن ببر و او را به سراى سلطان بدان طيّارهء مبارك اندر آريد . و هر چه خواست فرمودن وصيّت بكرد و مر صافى را بفرمود تا وصيّت كرد ، و صافى و سوسن را بازگردانيد . و به سراى خود رفت و بنشست و مردمان را بار داد و گفت : مكتفى به رحمت خداى رفت . پس حديث جعفر برگفت و از فضل او بسيار بازگفت و خرد و مردى او ياد كرد و گفت : امير المؤمنين فرموده است كه او را [ 358 b فا ] بعد از من به خلافت بنشان ، و امروز بدان كار مشغولم و درم بيعتى به سرهنگان فرستم تا اين بيعت مر جعفر را درست و تمام كنند . چون از اين فارغ شوم آنگاه به حق شما برسم . همه دعا كردند و باز گشتند . و چون خازن بيت المال را بخواند ، آن مالها را همه تمام كرده بودند و قسمت راست كرده به نام هر يك جدا جدا ، همه بياوردند و به سرهنگان دادند تا به سپاه دادند و بيعت جعفر درست كردند . و عبّاس را خبر كردند كه سپاه درم ستدند و بيعت تمام شد . و جعفر را المقتدر باللَّه لقب كردند . و عبّاس همان شب نامه ها نبشت به خراسان و به مصر و شام و همه پادشاهى مشرق و مغرب ، و هر اميرى را بفرمود كه بيعت امير جعفر بستانيد . و نامه ها همان شب ببردند . و صافى خادم تابوت مكتفى را و پسر و عيالان را به طيّاره اندر نشاندند و به سراى طاهر فرستاد و خود به سراى عبّاس آمد با طيّارهء مبارك . و چون صافى بيامد عبّاس پسر را با او بفرستاد تا به سراى طاهر شوند و مقتدر را بيارند . و گفت چنان بايد كه به وقت سپيده دم به سراى سلطان اندر شويد به فلان ساعت كه