محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1308
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
منجّمان اختيار چنين كردند . و صافى و ابو الحسن به سراى طاهر اندر شدند با شمعها . شفيع و خادم بيرون آمدند با فاطمه و خادمى نام وى مفلح ، و ايشان را گفتند كه وى اجابت نمىكند و ندانيم كه چه بايد كردن . ابو الحسن را آن حديث بزرگ آمد و بانگى بكرد به روى فاطمه ، و گفت اكنون ترا پديد آمد . فاطمه و شفيع باز به سراى اندر شدند به پيغام گزاردن ، و بيرون آمدند و گفتند سيّده اجابت نمىكند و مىگويد من از فرزند خود بترسم و به هيچ حال او را دست بازندارم . و عباس اين كار از بهر دوستى مىكند كرم كند و اين كار را به ديگرى تفويض كند . باز صافى با شفيع و فاطمه در رفتند و نصيحتها كردند و نيك و بد آن حال با وى بگفتند و صلاح و فساد آن باز نمودند و گفتند اگر اجابت نكنى كار به جنگ و فتنه انجامد و خونها ناحق ريخته گردد ، و عاقبت اين كار از اين خاندان بيرون شود . و ابو الحسن را آب از چشم روان گشت به نوميدىاى كه به دلش اندر آمده بود ، و با حق تعالى مناجات و نذر همى كرد كه اگر اين كار تمام شود هزار دينار به صدقه دهم و ده سر بنده را آزاد كنم . زمانى برآمد ، ايشان بيرون آمدند و او را مژده دادند كه سيّده اجابت كرد ، و امير المؤمنين در گرمابه رفت و سر و تن بشست ، و جامه هايى كه وزير فرستاده بود در پوشيد و بيرون آمد . و ابو الحسن به طالع وقت بنگريست ، هنوز چهار ساعت مانده بود از شب . و چون بيرون آمد آن جامه ها پوشيده بود و عمامهء سياه بر سر نهاده و به زير گلو اندر آورده . و چون ابو الحسن او را بديد خواست كه بر زمين افتد و پايش را بوسه دهد ، مقتدر گفت مكن . و صافى ابو الحسن را گفت امير المؤمنين حق تو فراموش نكند ، و او را از زمين برگرفت تا دست او بوسه داد ، و هم پهلوى صافى برفت . و مقتدر با خويشتن ألم نشرح همى خواند و اين آيت را ياد همى كرد كه * ( فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْراً 94 : 5 ) * و همى گفت * ( سَيَجْعَلُ الله بَعْدَ عُسْرٍ يُسْراً . 65 : 7 ) * و چون به لب رود برآمد به كشتىاى اندر نشست كه آن را شداه خواندند ، و بدان طيّاره كه ايشان آورده بودند اندر ننشست . و صافى و بو الحسن و شفيع به شداه اندر بايستادند و پيش وى بايستادند و مىرفتند تا برابر خانهء عبّاس . و شداه را بازداشتند و عبّاس را آگاه كردند . عبّاس حاجب خود