محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
688
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بو سفيان است . چون زياد بشنيد ، پيش معاويه بگفت . معاويه عبد الله را بار نداد . پس عبد الله يزيد را بگفت تا او را پيش پدر خواهش كرد تا او را بار داد . و عبد الله ابن عامر بشد و از زياد عذر خواست . و سال چهل و پنج بگذشت . معاويه خواست كه زياد را اميرى دهد و خلق را از راى و تدبير او و سياست او آگاهى دهد . و دانست كه از همه شهرها بر زياد دوستتر از كوفه و عراق نيست . او را اميرى كوفه نامزد كرد و گفت : ترا كوفه ارزانى داشتم و ليكن بى عهد بشو و يك ماه بباش تا آن مردمان با تو بسازند و دوستان تو بر تو گرد آيند . و كس را اين سخن مگوى و سر ماه عهد كوفه و عراق را چشم دار . زياد برفت و به كوفه شد و به سراى سليمان بن ربيعه فرود آمد . مغيره او را برّ كرد و مردمان كوفه با او گرد آمدند . و چون يك ماه و دو ماه ببود عهد نيامد . دلش تنگ شد و كس را نتوانست گفتن . پس معاويه را خبر آمد كه اهل بصره بر حارث نيارامند و نتواند ايشان را داشتن . معاويه با خويشتن تدبير كرد كه بصره را جز زياد كس نشايد چنان كه به وقت على بود كه زياد خليفت عبد الله بن عبّاس بود به بصره ، و به تنهايى بصره را همى داشت . و معاويه عهد بصره به زياد فرستاد و عهد از شام رفته بود و هنوز به زياد نرسيده بود ، و زياد تنگدل شده بود . و اندر كوفه مردى بود نام او وائل ، فالگويى كردى . اين روز سوى زياد اندر آمد . زياد او را گفت : فالى بگوى كه ما را دل شاد شود . گفت : از چه بايست ؟ گفت : بنگر كه معاويه مرا كارى دهد و مرا از كوفه كارى بود به سلطانى . آن مرد بيرون شد ، زاغى ديد بر درخت بان نشسته و بانگ كرد . آن مرد باز آمد و زياد را گفت : ترا سلطانى بود با بانگ و بزرگى ، و ليكن بدين شهر نبود ، از ايدر ببايد رفتن . گفت : از كجا مىگويى ؟ گفت : چون از سراى تو بيرون شدم زاغى را ديدم بر درخت بان بانگ همى كرد ، و غراب از غريب بود و بان از بين مشتق بود و بين جدايى بود . زياد گفت : دروغ گويى كه امير المؤمنين از تو راستگوىتر است . آن مرد از آنجا برفت . پس هم آنگاه رسول فراز رسيد با عهد بصره و عمان و بحرين و سيستان . زياد را آن خوشتر از كوفه آمد . و بصره او را همچون خانه بود و آنجا