محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

689

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

خليفت عبد الله بن عبّاس بوده بود ، و نيز او را آنجا فرزندان و عيال بود . چون اين عهد به دو رسيد ، ديگر روز راه بصره گرفت با خاصّگان خويش ، و معاويه نامه كرده بود آنجا به مردمان بصره كه شما را حدثها و جرمها بسيار شد و بر شما عقوبتها واجب است . زياد بن ابى سفيان را فرستادم و فرمودم كه چه كن . هر چه بايد كردن او خود داند . او را اطاعت داريد و از عقوبت او حذر كنيد . زياد به بصره آمد به ماه جمادى الاولى به سال چهل و پنج و به اميرى بنشست و شهر بياراميد و هر كه را از غوغاييان و دزدان كه بيافت بكشت و كس را در زندان نكرد . و هر كه را حدّى واجب شده بود بزد و دست باز داشت . و دزدان را دست ببريد و رها كرد . و اهل فساد را همى كشت يا همى گريختند . و هر شب چون نماز شام بكردى بخفتى ، پس برخاستى و وضو ساختى و نماز خفتن به مسجد بكردى ، و امام را گفتى به دو ركعت اندر سورة البقره بخوان . چون نماز خفتن بكردى و لختى تطوّع بكردى و به خانه اندر شدى ، و عسس را بر نشاندى و گفتى هر كه را بيابيد بكشيد كه هر كه را حاجتى بود تا اكنون تمام شد . يك شب عسس مردى را بگرفت عربى با گوسپندان . عسس خواست كه او را بكشد . گفت گوسپندان خويش را همى آرم تا فردا بفروشم . پس عسس او را پيش زياد آورد . زياد او را گفت : نشنيدى كه منادى من ندا كرده است كه شب مرويد ؟ گفت : نشنيده ام كه من اين دم از باديه آمدم با اين گوسپندان . زياد گفت : مرا دل گواهى دهد كه تو راست گويى و ليكن من سياست خويش اندر رسمى نهاده ام نتوانم تباه كردن ، كه فردا ديگرى به كوى باشد و همچنين بهانه آرد و سياست من تباه شود ، و اگر ترا بكشم بىگناه شهادت يا بى . او را بگفت تا بكشتند . و خلقى را اندر بصره از اهل فساد بكشت و اهل صلاح بياراميد . و به شب نيز كس نرفت و دزدى نكرد و دزدى نكرد و بر كسى ستم نكرد ، و از يك ديگر ايمن شدند ، چنان كه اندر بصره كس به شب در سراى نبستى . و طعامها فراخ شد و بازرگانان روان شدند . و زياد بر خوارج سخت بود و از ايشان هر كه را بيافتى بكشتى . و بصره بدان وقت از ياران پيغمبر عليه السّلام بسيار بودند و از زاهدان مستجاب الدعوه چون :