محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1299
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
مگوى . و عبّاس را خادمى بود نام وى مهذّب . و ابو الحسن را او پرورده بود . عبّاس مهذب را گفت : اين چيزها را به گردن چهار خادم بر نه تا با وى ببرند و تو نيز با او برو . پس آن خادم صافى را ، نجاح ، بخواند و او را گفت : با ابو الحسن برو و با فاطمه بگوى كه من آن دوست دارم كه چون امير جعفر را به سراى سلطان آرند با اين جامه و پيرايه بود و عمامهء سياه عودى به سر اندر بسته بود . و عبّاس را منجّمى بود نام وى عبّاس و كنيت او ابو محمد بستانى ، و معروف بود . و عبّاس او را آورده بود و اندر سراى خويش به پاى كرده تا طالع گيرد . آن روز ابو الحسن بدين رسولى بود . و اين رسول از پس خفتن به ساعتى طالع گرفت و وقت راست كرد . و ابو الحسن از پيش پدر بيرون رفت و به كشتى اندر نشست با خادمى ، نام وى مهذّب ، و با نجاح و با چهار خادم ديگر . و آن هديه ها ببردند . و پيش جعفر اندر آمدند . و جعفر در خواب بود . بنشستند تا بيدار شد و ايشان در رفتند . و ابو الحسن سلام گفت و جعفر او را جواب داد و گفت : پيشتر آى . پيشتر رفت و دست جعفر بگرفت و بوسه داد . جعفر خواست تا او را به پهلوى خود بنشاند ، و بو الحسن در پيش او به زانو بنشست چنان كه پدرش گفته بود . جعفر او را از پدرش بپرسيد و گفت : خبر وزير چيست ؟ گفت : به دولت امير به سلامت است . پس گفت : امير المؤمنين خداوند من چگونه است از بيمارى . گفت : سخت بيمار است و طبيبان از وى همه نوميد شده اند . خداى تعالى زندگانى و جايگاه او به امير دهاد : جعفر گفت : چنين شنيدم كه پسر خويش را ولى عهد كرد ، و وزير بدين چيزى نگفت و نپرسيدش اين كار را نشايد . و برادر مهتر از او سزاوارتر . وزير اندر كار امير فرمان داد و كار او را استوار كرد از آن تدبير كه از بهر پسر كرده بود بازگشت . جعفر گفت : چه گويى وزير را بدين حديث كه مر مادرم را گفته است وفا كند يا نه ؟ ابو الحسن گفت : آن جايگاه كه همى امير خواهند خليفتى آسان نيست بر همه زمين و بر همه بندگان خداى تعالى فرمان دادن . و كس را بر خلاف او امر و نهى نيست . و فرمان وى را باشد بر همه خواسته ها و گنج خانه او را بود .