محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1300
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و وزير او را يكى رهى بود از ميان جان هر چه فرمان بردارتر و ميانجى بود ميان سپاه و رعيّت و خاص و عام . اميد دارم از خداى تعالى كه امير را بدان جايگه نشاند و من اين حديث او را ياد كنم تا بداند كه راست گفتم . پس جعفر از كرسى برخاست و بدان پرده اندر شد . و زمانى بود . پس فاطمه بيرون آمد و آن هديه ها به پرده اندر برد و از مادر جعفر درود و شكر بيرون آورد مر عبّاس و ابو الحسن را . و ابو الحسن مر فاطمه را گفت : توقّع چنان است كه امير تشريف فرمايد به جايگاه خويش تا آن چيز كه با من است به دست خويش به دو رسانم چنان كه وزير مرا فرموده است . فاطمه برفت و مر جعفر را بگفت . جعفر بيرون آمد و هم بر آن كرسى بنشست . و ابو الحسن بنزديك او رفت و آن حمايل از آن بيرون كرد و او را بنمود و گفت به دست خود خواهم كه بر او اندر آرم تا شرف آن مرا بود . و آن انگشتريها به دو نمود و گفت : مرا فرموده است كه من اين را به انگشت امير اندر كنم . جعفر آن را بديد ، شاد گشت و گفت : چنان كه فرموده اند بكن . بو الحسن آن مصحف و پيرايه بر وى حمايل ساخت و انگشترى در انگشت وى كرد ، و پس باز آمد و به دو زانو بنشست و زمين را بوسه داد و باز اجازت [ 357 a فا ] خواست بازگردند . چون به سراى اندر آمد وقت سحرگاه بود و پدرش ده تن از سرهنگان سپاه خوانده بود و بدان ساعت همه بزرگان و سران لشكر از غلامان معتمد كه سپاه سالار بودند ، و با ايشان بيعت همى كرد جعفر را . و ايشان را همان سوگندان بيعت داد . و از ايشان يكى ابو شجاع بود ، و آن بزرگ بود . ابو الحسين مونس الخازن و ابو القاسم عرب خداوند بيت المال حضرت و بو مسلم رايق ، و ابو منصور تگين الخاصه ، و ابو القاسم الحنبلى ، و ابو المليح ، و ابو منصور نازك و نام نازك احمد بن محمّد بود و غلام هارون بود و به معتمد افتاده و معتمد او را نازك نام كرده بود . و اميرى بغداد او را بود به همه روزگار معتمد و مكتفى و لختى از روزگار مقتدر . ده سال اميرى بغداد او را بوده بود . و ابو الفوارس بود ياقوت و ابو النصر مال المنصورى ؟ و اين ده غلام مهتران سرهنگان لشكر بودند ، و هر كسى