محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1298

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بخواند و گفت : آن جامه ها بياور و به ابو الحسن سپار . آنگاه كنيزك دستار بازكرد و يكى جامهء حله از آن جا بيرون كرد ديباى زربفت مسعل كرده به زر بسيار و او را گفت : اى ابو الحسن ، اين را پيش امير جعفر بنه و او را بگوى كه اين قبا آن روز كه به سراى سلطان اندر آيى بپوش . يكى جامه مصمت و مكلل به درّ و ياقوت ، و يكى جامهء قصب بيرون كرد مصرى ، گفت : اين قرطه آن است كه زير قبا پوشيده دارى ، و يكى جامهء دبيقى بيرون كرد و گفت : اين شلوار است . و يكى جامهء مغربى بيرون كرد و گفت : چون اندر كشتى نشيند اين را بر سر وى بدارند . [ 356 b فا ] و من خود او را به شب خواهم آوردن و لكن آن رسم پديد آرم . پس اين كنيزك خزينه دار را گفت : آن بدرهء دينار بيار . آن كنيزك كيسه اى از دينار سپاه بياورد مهر كرده و پيش وى نهاد . عبّاس بو الحسن را گفت : اين را پيش امير جعفر بنه و بگو كه اندر اين كيسه هفت هزار دينار است تا آن روز كه خداى تعالى اين كار تمام كند به درويشان دهد . پس عبّاس از آستين خود يكى پيرايه بيرون كرد از ابريشم سياه چنان كه به گردن اندر افگنند حمايل ، و يكى تعويذ زرين ، و بر آن نقشها انگيخته هم از زر . و ميان تعويذ جامعى بود گرانمايه خود نبشته و بر هر سوى تعويذ ده دانه مرواريد بود به گرداگرد آن در كشيده و بر آن هر ده مرواريد رستهء ياقوت سرخ آويخته بود . و چنان بود كه چشم اندر آن سپيدى مرواريد و سرخى ياقوت خيره شدى . و كس قيمت آن ندانستى مگر خداى تعالى . و گفت بگويش كه اين را به دست خويش حمايل كن . و حقه اى زرين بيرون كرد ، و جفتى انگشترى كه اندر او بود يكى ياقوت سرخ و ديگر هم ياقوت ، و گفت : اين انگشترى به دست خويش در انگشت او كن . و آن روز كه به سراى سلطان اندر آيد اين جامه و اين پيرايه و اين انگشترى بايد كه با او بود . پس بفرمود تا دو طبق زرين بياوردند بر يكى مشك تبّت نهاده ، چنان كه از نافه بيرون آرند ، و بر يكى شش پاره عنبر . گفت اين پيش وى بنه . و بفرمود تا بر سر هر طبقى منكبهء زرين نهادند زربفت بپوشانيد . و ابو الحسن را گفت تا ترا نگويد كه بنشين ، منشين . و بدان قدر كه گستاخى با وى بود بيش سخن