محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
687
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و مغيره بدانست كه زياد او را همى نصيحت كرد . معقل بن قيس را بفرستاد به حرب ايشان تا از ايشان بسيار بكشت ، و يك سال اندر آن كار بماند . و معاويه زياد را نيكو داشتن گرفت . بدين سبب زياد اوّل كار بدانسته بود كه چون خواهد بودن ، و مغيره سوى معاويه به راى و تدبير بيش از زياد بود . چون اين كار بيفتاد جاه و منزلت مغيره كم شد و كار زياد به نزد معاويه بالا گرفت . و معاويه وزارت و كار و تدبير خويش همه به دو داد و نسبت او بپذيرفت و بفرمود تا او را زياد بن ابى سفيان خواندند . و پيش از آن او را زياد بن سميّه خواندندى . و مادرش سميّه نام بود و بندهء هند بود . پس بو سفيان با سميّه ببود و بار گرفت ، و از هند بترسيد . سميّه را باز بفروخت . و آن خرنده سميّه را آزاد كرد . و زياد از پس بيع به سه ماه بيامد . و سميّه بگفت كه اين از بو سفيان است ، و هم به بو سفيان مانست . و بو سفيان منكر شد كه از من نيست . پس زياد نزديك شد و معاويه دانست كه آن چگونه است . و از بهر پدر چيز نگفت . و اندر اين وقت نسبت او درست كرد و او را زياد بن ابو سفيان خواند . و از پس آن به كوفه بنشست . و عبد الله بن عامر به بصره بود و بصره بر وى تباه شد از آنكه عبد الله مردى بود بىسياست ، و كار دزدان خوار داشتى و عقوبت نكردى ، و گفت : من ايدون خواهم كه مردمان مرا دوست دارند ، اگر من دست و پاى دزدان ببرم ايشان را خويشان باشند بر من غدر كنند . و هيچكس را ادب نكردى تا اهل فساد غلبه كردند و اهل صلاح ذليل شدند . و بصريان سياست عبد الله بن عبّاس و بو موسى الاشعرى ديده بودند . چون عبد الله بن عامر را زبون يافتند ، خون ريختن گرفتند ، و مى خوردن و زناكردن آشكارا شد تا جمعى از بصره سوى معاويه شدند و از نرمى عبد الله بن عامر بناليدند . و معاويه حارث بن عبد الله را امير كرد و بصره او را داد و عبد الله را باز كرد ، [ 280 b ] و عبد الله بن عامر پنداشت كه زياد او را سعايت كرده است تا بصره او را دهد . و سال چهل و پنج اندر آمد و عبد الله عامر با يزيد بن معاويه دوست بود ، و يزيد با زياد بد بود . و عبد الله عامر زياد را پسر سميّه خواندى . چون يزيد بگفت كه پسر بو سفيان است زياد ، عبد الله گفت : صد تن بياورم تا بگويند كه او نه از پشت