محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

686

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بپذيرفت . و مغيره از معاويه امان بستد و به پارس شد و زياد را بياورد . معاويه گفتا مرا با وى سخن شمار نيست . پس از زياد هر خواسته كه داشت بستد ، و مغيره را به كوفه فرستاد . زياد دستورى خواست كه با مغيره به كوفه شود . و سال چهل و سه اندر آمد و عمرو بن العاص به مصر بمرد . و سه بار عمرو به مصر امير بوده بود ، و عمرو روز عيد رمضان بمرد . معاويه عبد الله بن عمرو را بر مصر امير كرد ، و دو سال اميرى مصر از دست معاويه او داشت . و مغيره عامل كوفه بود بر خراج ، و از آن خوارج كه از نهروان گريخته بودند يگان و دوگان به كوفه باز همى آمدند و مغيره ايشان را طلب نكردى ، زياد گفتى ايشان را طلب كن و به زندان كن تا نيز از ايشان كس به كوفه بيرون نيايد كه ترا از آن دردسر آيد . مغيره طلب نكرد تا بسيار شدند . و زياد دانست كه از آن تباهى آيد . برخاست و سوى معاويه شد . و معاويه او را به خويشتن نزديك كرد . و زياد مردى بود با راى و تدبير و رسم سياست نيكو دانستى ، و معاويه از او به كارها مشورت خواستى . پس معاويه زياد را گفت : مغيره را به راى و تدبير تو حاجت بودى ، چرا بگذاشت كه تو بيامدى ؟ گفت : مغيره به راى خويش معجب شده است و نصيحت كس نشنود ، ترسم كه او را از آن عجب خويش دردسر آيد و خطايى آيد اندر اعمال عراق و كوفه كه آن خوارج كه از على گريخته بودند باز به كوفه گرد آيند و بسيار شدند . و من مغيره را بگفتم كه ايشان را بگير و به زندان كن و بكش ، فرمان من نكرد . من از آنجا بيامدم تا اگر فتنه بود من آنجا نباشم . معاويه گفت : صواب كردى . پس مغيره را نامه كرد و بر وى انكار كرد و او را عاجز خواند و گفت : چرا دست باز داشتى كه آن خوارج باز آمدند و جمع شدند ، جمعيّت ايشان بپراگن و بگيرشان كه ايشان كافراناند و خون ايشان حلال است ، و من از تو پسنده كار نيستم كه اندر كار ايشان تهاون كنى . مغيره گفت : اين زياد گفته باشد ، و من او را از پارس بياوردم ، اكنون مرا سعايت كند . و آن كار را خرد داشت تا بزرگ شد و آن خوارج بيش از پنجهزار مرد گرد آمدند و مردى را امير كردند نام او المستورد بن علَّفه ، و بيعت كردند و از كوفه بيرون شدند ، و به موصل و جزيره بپراگندند و فساد بسيار كردند .