محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1271
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و كس فرستاد تا آن لشكر طعام آوردند . و علف برگرفته بود و آنجا به درختستان صبر همى كرد . چون روز دهم بود ، معتصم زنهار نامه بفرستاد و مهر زرين بر آنجا نهاد . و رسم چنان بود كه هر نامه كه اندر مهر خليفه بودى بر وى مهر زرين نهادندى . و افشين بدان شاد شد . و پسر بابك كه اسير بود او را بخواند و گفت : من از امير المؤمنين اين اميد نداشتم ، اكنون اين برگير و با كس من سوى پدرت شو . پسرش گفت : ايّها الامير ، من پيش او نيارم شدن كه هر كجا مرا بيند بكشد كه خويشتن را چرا به اسيرى دادى ، كه او مرا گفته بود كه اگر اسير شوى خويشتن را بكش . آن اسيران را بخواند و گفت : از شما كيست كه اين زينهار نامه سوى او برد ؟ گفتند ما نياريم بردن . افشين گفت : او بدين شاد شود . گفتند : ايّها الامير ، تو او را ندانى ما دانيم . گفت : چاره نيست و اين را ببايد بردن . دو تن را بفرستاد ، يك تن از اسيران و يك كس از آن خويش . و زنهار نامه به دست ايشان بفرستاد . و پسرش را گفت : نامه كن . پسر به دو نامه كرد [ 352 b ] كه اين زينهار نامهء خليفت به تو آوردند ، و اگر به زينهار بيرون آيى ترا بهتر بود و ما را نيز . و ايشان هر دو تن برفتند و چون بدان درختستان اندر شدند آن نامهء پسر به دو دادند . چون نامهء پسر برخواند گفت : او نه پسر من است و نه از پشت من است . و آن مرد را كه آن نامهء پسرش آورده بود گفت تو كه باشى كه آن نامهء آن سگ پيش من آرى . شمشير بزد به دست خويش و او را بكشت . و آن مرد را كه افشين فرستاده بود گفت برو و بگوى كه اين نامه مرا به كار نيست . پس آن مرد از پيش وى بازگشت و از وى همى ترسيد تا از درختستان بيرون آمد و پيش افشين شد . و آن زنهار نامه باز آورد همچنان به مهر . و آنچه ديده بود و شنيده همه بگفت .