محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1269

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مردى حربى و مبارز بود و با او هزار مرد فرغانه بود . و ايشان را فرمودى كه آنجا كه كمينگاه است يك ميل از آن [ سو ] بنشينيد خاموش تا به بامداد كه من بيايم . و چنان برويد كه كس شما را نبيند . و بخارا خديو را گفت از پس جعفر بايست . چون او به حرب مشغول شود تو او را يارى كن . و احمد خليل را و سرهنگان را از پس يك ديگر بر سر كوهها به پاى كرد . پس افشين كس فرستاد كه فرغانيان و دليلان بپراكنيد بدين دره ها اندر و زير كوهها اندر كس بجوييد . و فرغانيان برفتند تا چاشتگاه همى جستند . وقت چاشتگاه بيافتند آذين به كمين ايستاده به ميان كوهها با هفت هزار مرد به سه گروه . و ايشان با گروه بابك و آذين برآويختند . و خبر به افشين رسيد . افشين جعفر را بفرستاد كه به حرب فراز شو با ياران خويش . و از پس او بخارا خديو را فرستاد با خيل خويش ، و هر سرهنگى را همى فرستاد با سپاه از پس يك ديگر تا آذين را مشغول كردند . و افشين با خاصگان بر جاى همى بود . چون همه سپاه به حرب ايستادند ، افشين بفرمود كه طبلها بزدند . چون آن سپاه پياده كه ايشان را نماز خفتن فرستاده بود بانگ طبل بشنيدند ، دانستند كه افشين آمد . علمها بازكشيدند ، و هم آنجا كه بودند از پس حصار اندر طبل بزدند و با علمها بر سر كوه آمدند . و چون ايشان با طبل و علم پديد آمدند ، افشين به جعفر كس فرستاد كه آن كمين ما است مترسيد كه من ايشان را دوش فرستاده بودم تا امروز وقت حرب فراز آمدند . و آن سپاه كمين افشين فرا حرب آذين آمدند و حرب اندر گرفتند . و چون بابك ديد كه او را از دو جانب به ميان اندرگرفتند ، دانست كه كار او بود . به حصار فراز آمد و گفت : يا مسلمانان ، افشين را بگوييد تا فراز آيد تا با او حديث گويم . افشين برفت و فراز نزديك ديوار حصار شد . بابك چون او را بديد او را گفت : ايّها الامير ، مرا زينهار ده . افشين گفت : ترا زينهار دادم ، و اگر اين حديث پيش از اين بگفته بودى به بودى ، و اكنون چون امروز گفتى به كه فردا . گفت : زنهار امير المؤمنين خواهم به خط و مهر او ، و ليكن من به حصار اندر باشم