محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1258
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
خراسان ، و به اصل از ما وراء النهر بود . پس معتصم او را سپاه داد و سرهنگى بزرگ با وى بيرون كرد و اميرى ارمينيه و آذربايگان همه به دو داد و آن كوهها ، و هر چه ببايست از خواسته و روزى و سپاه و سلاح و آلت همه به دو داد . افشين برفت از بغداد . و اوّل فتح آن بود كه افشين آنجا رسيد اندر آن كوهها و دره ها دهقانى بود به قديم از ميان ايشان و او را نام محمّد بن البعيث بود . و ديه او بر سر راه بود با حصارى استوار ، و او را با بابك صلح بود و به مدد او اندر نشده بود و ليكن با او صلح داشت . و او را سپاهى بود كه اگر كسى قصد آن دره كردى با او حرب كردى . چون افشين برسيد با او حرب كرد . و آن دهقان با سپاهش شكسته شدند . و افشين از ايشان بسيار بكشت . بابك چون آن بشنيد تافته شد و سپاهى ديگر بفرستاد سه هزار مرد با سرهنگى نام وى عصمت . چون سپاه از ميان كوهها بيرون آمدند و به حصار آن دهقان فرود آمدند ، و نام آن دهقان محمد بن البعيث بود ، محمّد آن سپاهها را علف داد و گوسپندان فرستاد و عصمت را مهمان كرد و به حصار آورد . و محمد بن البعيث با افشين و معتصم صلح كرده بود بر آنكه مدد مسلمانان دهد . چون عصمت به حصار او آمد ، او را بگرفت و دستها ببست و او را گفت : تو جان خويشتن را دوستتر دارى يا آن مردمان ؟ گفت : جان خويش . گفت : پس آن سرهنگان را آواز كن تا ايدر برآيند ، و اگر نه ترا بكشم . عصمت سر فرو كرد از حصار و سرهنگى را آواز كرد كه بياى تا نبيد خوريم . آن سرهنگ بيامد تنها . و محمّد كس فراز كرده بود به در حصار كه چون ايشان اندر حصار آمدندى ، ايشان او را بكشتندى . و باز ديگر آواز دادى تا صد سرهنگ و مهتران ايشان را بكشت . و آن سپاه آگاه شدند و بگريختند ، و محمّد بن البعيث آن سرهاى بريده به معتصم فرستاد . پس افشين با سپاهى بزرگ بيامد به آذربايگان و به اردبيل فرود آمد . و آنجا يك ماه ببود ، و همه آن راهها و دره ها و تنگها همه بدانست . و جاسوسان بفرستاد و بازآمدند و او را بگفتند ، و همه بدانست . و باز سپاه از اردبيل برداشت و سوى آن كوههاى بابك رفت به حدّ ارمينيه . چون به سر دره رسيد ، بدانجا كه راههاى