محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1251
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
همچنان نامه كرد . و مأمون مر طاهر را اميرى بغداد داد . و احمد بن ابى خالد را وزيرى داد . و كارها بر ايشان هر دو مىرفت . و به آخر سال به ماه ذو القعده مأمون طاهر را به خراسان باز فرستاد [ به اميرى ] . و طاهر از مأمون همى انديشيد از بهر خون برادرش محمّد امين . و مأمون [ را ] نيز آن كينه اندر دل بود و طاهر بدانست . از احمد [ ابى ] خالد اندر خواست و خواستهء بسيار قبول كرد كه او را عهد خراسان از مأمون بستاند . مأمون ترسيد كه اگر او را به خراسان فرستد عاصى شود ، احمد بن ابى خالد گفت من او را ضمانى كنم ، تا مأمون او را عهد خراسان بنوشت . و احمد بن ابى خالد را غلامى بود شرابدار ، آن غلام را به طاهر بخشيد . و در پنهان او را زهر پاره اى بداد و گفت : ترا از بهر آن به طاهر مىدهم تا اگر روزى طاهر سر خلاف و عصيان دارد و از فرمان مأمون سر بكشد و او را خلع كند ، تو اين زهر او را به شراب اندر بده و بكش . و او را وعده هاى نيكو كرد و گفت : من طاهر را ضمانى به اعتماد تو مىكنم . و طاهر را گفت : من اين غلام را از همه غلامان دوستتر دارم و اعتمادها بر وى دارم ، از بهر آن او را به تو مىبخشم تا ترا خدمت كند . و تو بايد كه جز از دست وى شراب نخورى . و طاهر به خراسان رفت ، بعد از چند روز مأمون را عاصى گشت و او را خلع كرد ، و سپاه را و اهل خراسان را به خلع مأمون خواند . خبر به مأمون آمد . احمد بن ابى خالد را گفت تو ضمانى طاهر كرده اى و او اين به سگالش تو كرده باشد . گفت : يا امير المؤمنين ، امروز صبر كن تا فردا . پس آن غلام چون بديد كه طاهر عصيان ظاهر كرد و مأمون را خلع كرد ، روز ديگر از آن زهر قدرى در شراب كرد و طاهر را بداد تا بمرد . و روز ديگر مأمون را خبر مرگ طاهر بياوردند . مأمون پرسيد كه چگونه بود اين . احمد بن ابى خالد آن حال او را بگفت .