محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1247
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ابن الهادى آورد . عبّاس او را سوى ابراهيم فرستاد و او را به زندان كرد ، و مردمان را گفت او را بكشم . پس چون فتنه ها به بغداد و عراق دراز شد ، و حسن بن سهل مأمون را نامه كرد به صورت اين كار كه اين فتنه از چه خاست ، و اين سپاه چرا مخالف شدند مأمون را ، و ابراهيم را از بهر چه بيرون آوردند . و همه حالها او را راست بگفت و رضا و مأمون را همه آگاه كرد و گفت ترا چاره نيست آمدن به بغداد . چه اين فتنه به بغداد دراز شد و مردمان ستوه شدند و ابراهيم بن المهدى را بيرون آوردند ، و او را به خلافت بيعت كردند . مأمون گفت جزاكم الله خيرا . اكنون اين حديث بيش مگوى . و بفرمود تا لشكر رفتن را بساختند و با فضل تدبير نكرد . فضل گفت چه حديث است كه با من تدبير رفتن نكرد . و بر رسيد كه اين سرهنگان كردند . آن همه را بخواند و خوار كرد و گروهى را به قفا بزد . و رضا مأمون را از بهر ايشان سخن گفت . مأمون خواست كه بر فضل انكار كند ، پس با خود گفت همه سپاه من به دست حسن بن سهل است به عراق ، و ابراهيم آنجا دعوى خلافت همى كند ، اگر من فضل را خوار كنم ، حسن با همهء سپاه سوى ابراهيم شود ، و من نيز اين كار اندر نيابم . و رضا گفت كه اين مردمان را [ 348 a ] بگوى كه لختى صبر كنيد اندر بلاى فضل بن سهل كه من به تدبير وى اندرم . و مأمون برفت از مرو . و از رجب ده روز شده بود به سال دويست و بيست و سه . و به اوّل ماه شعبان به سرخس آمد و چهار تن را از پيادگان بخواند از مردمان دون و خسيس به لشكر اندر يكى را نام غالب الاسود ، و ديگر مولاى مأمون بود قسطنطين رومى ، و سديگر فرج الديلمى و چهارم هم مولايى بود از آن وى موفّق الشكلى ، و ايشان را بفرمود كه نگاه داريد چون فضل بن سهل به گرمابه اندر شود ، از پس وى اندر شويد و او را بكشيد . و مأمون از بهر آن مردمانى دون را فرمود كه خواست كه ايشان را بكشد به جاى فضل تا برادرش حسن بن سهل تهمت نكند كه ايشان را مأمون فرموده است ، و چون ايشان را بكشد ، لشكريان را از كشتن ايشان اندوه نيايد . ديگر روز فضل به گرمابه رفت . و فضل منجّم بود و مولود خويش دانست ، و