محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1248

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

ايدون گفته بود كه بدان روز اندر خون او به ميان آب و آتش بريزند ، و همى ترسيد آن روز . بينديشيد كه اين را چه معنى بود ، گفت آب و آتش هر دو به گرمابه اندر باشد به يك جا . پس به گرمابه شد و حجّام را بخواند و حجامت كرد و خون را به طشت اندر گرفت ، بفرمود تا به ميان آب و آتش به گرمابه اندر بريختند و گفت : اينك خون من به ميان آب و آتش ريخته شد و آن حكم بر من گذشت . پس از آن آب بر تن ريخت كه از گرمابه بيرون آيد . اين هر چهار تن اندر شدند و او را بكشتند و بيرون آمدند و بگريختند . و مأمون ايشان را فرموده بود كه بگريزيد تا من شما را نيابم . پس چون خبر به مأمون آمد ، همچنان پياده برفت و به گرمابه اندر شد و او را بديد و بگريست و جزع كرد بسيار ، و او را به گور كرد و هفت روز به ماتم بنشست با همه سپاه . پس از هفت روز مأمون بفرمود تا ايشان را طلب كردند . و منادى بانگ كرد كه هر كه ايشان را بيارد ده هزار درم او را دهم . و سپاه به طلب ايستادند . و مأمون به سرخس بنشست . گفت نروم تا ايشان را نيابم . به ماه شعبان و رمضان آنجا بماند ، و ايشان هم به سرخس اندر پنهان بودند . چون به حقيقت ايشان را طلب كردند بيافتند به ماه رمضان اندر . بفرمود كه ايشان را اندر پيش من بكشيد . من به ماه رمضان مزدى نكنم بزرگتر از اين كه قصاص و حكم خداى عزّ و جلّ بر ايشان برانم . چون ايشان دانستند كه هر آينه بخواهندشان كشتن ، گفتند از خداى عزّ و جلّ بترس از خونهاى ما ، و تو ما را فرمودى او را كشتن و باز ما را بخواهى كشتن . مأمون گفت على الحال كه اين حديث بگفتى و مرا به دل آمد كه شما چنين گوييد ، و مردمان دانند كه فضل دست و پاى من بود و كس نفرمايد دست و پاى خود بريدن ، و چون او را كشتيد و ديگر مرا دروغ همى گوييد ، و اگر شما را نخواستمى كشتن ، اكنون از بهر اين دروغ واجب شد مرا كه شما را بكشم . بفرمود تا هر چهار را بكشتند . و رسولى بيرون كرد سوى حسن كه مرا چه تعزيت و چه جزع پيش آمد . و دو ماه ايدر بنشستم تا كشندگان برادرت را بيافتم و بكشتم . و انگشترى خويش سوى حسن فرستاد و او را وزارت خويش داد به جاى فضل . و گفت چون در بغداد آيم