محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1240
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
عيّاران فساد كردند و غلامان و زنان مىربودندى ، و نه منصور و نه كس را فرمان كردندى . و مردمان بغداد را [ 346 b ] صبر نماند ، و مردمانى كه به صلاح بودند گرد آمدند تا اين مردمان را از فساد بازدارند ، نتوانستند بازداشتن ، و غلبه اهل فساد را بود . و حرب كردند و كشتن بود ميان ايشان . و اين خبرها به بغداد سوى مأمون مىرسيد . و فضل بن سهل بسيار بر وى پوشيده كردى ، گفتى اين علويان مىكنند و به هر شهرى علوى برخاسته است و خويشتن را دعوت همى كند . و نگفتى كه از بهر حسن مىكنند كه او را نمىخواهيم . پس مأمون گفت : چه بايد كردن ؟ و با فضل تدبير كردى هر روز . آخر راى بر آن افتاد كه يك تن از علويان بنگرند مردى پارسا كه خلق او را پارسا دانند با علم ، و با اين فتنه ها و فضوليها خويشتن را نيالوده و علويان او را به حق شناسند ، و مأمون او را به خراسان آرد و ولى عهد كند و خلافت از پس خويش او را دهد ، تا اين علويان بدانند كه از پس مأمون خليفتى از فرزندان عبّاس بيرون شد و به آل بو طالب افتاد ، تا بيارامند ، و اين فساد علويان به شهرها بنشيند و علويان بر در مأمون گرد آيند . پس بنگريست كه اين كار [ را ] كه شايد . و مر اين زيد النّار را برادرى بود به بغداد نام وى على ، و از همه علويان كس از وى داناتر نبود و پارساتر ، و پسرزادهء جعفر الصّادق بود ، و اين على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب بود عليهم السّلام . و او را پسرى بود نام وى محمد بن على همچون وى با علم و صلاح . پس مأمون با فضل تدبير كرد كه او را از بغداد بيارند و مأمون او را ولى عهد كند از پس خويش ، و مذهب شيعه اندر ميانهء عامه پيدا كند و به امامت علويان دعوت كند تا فتنهء علويان اندر جهان بنشاند و بر مأمون بيارامند . و اين تدبير راست كردند . و فضل مر مأمون را نگفت كه سپاه بغداد اين همه فتنه كه مىكند از آن است كه مرا و برادرم حسن را به اميرى نمىخواهند . پس مأمون خال خود را ، رجاء بن [ ابى ] ضحّاك و خادمى نام وى فرناس ، از