محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1176
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
را پسندم و يا كسى گويد كه آن چنان است . گفتند اين كدام آيت است ؟ گفتا آنكه به قصهء نوح اندر است : * ( وَقِيلَ يا أَرْضُ ابْلَعِي ماءَكِ وَيا سَماءُ أَقْلِعِي [ 336 b ] وَغِيضَ الْماءُ وَقُضِيَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ وَقِيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ . 11 : 44 ) * ايشان گفتند اين سخنان كه بر كاغذ نبشته اى بر ما عرض كن تا بنگريم كه اندر آن چيست و تو از چه چيز درمانده اى و عاجز شده . پس عبد الله بن المقفّع آنچه بدان شش ماه اندر نبشته بود و تباه كرده و در چند خانه ريخته همه را بر ايشان عرض كرد . هيچ سخن نيافتند كه بدان ماننده بود . پس ايشان گفتند تو در اين شش ماه اندر يك آيت از قرآن معارضه نتوانستى كردن ، پس چندين امر و نهى و احكام و امثال و عجايب و معجزات كه اندر قرآن است چگونه خواهى گفتن ؟ عبد الله گفت : بدانستم كه اين نه كلام مخلوق است و آدمى را بدين اندر دست نيست . ايشان گفتند پس برخيز و بيرون آى . و آن تدبير را دست بازداشتند . و ايشان همى افزودند تا به وقت مهدى خواستند كه غلبه كنند . خداى عزّ و جلّ مهدى را برگماشت تا ايشان را هلاك كرد به شمشير تا از آن مردمان و مهتران كس نماند مگر دو هاشمى : يعقوب بن الفضل و ابن عبّاس عبد الله بن داود . و مر مهدى را سوگند بود كه از بنى هاشم هيچ كس ديگر را نكشد كه منصور بسيار كشته بود ، ترسيد كه اصل بنى هاشم نماند . ايشان دو تن را به زندان بازداشت . چون هادى بنشست هر دو را بخواند هم يعقوب و هم عبد الله را ، و ايشان هر دو به زندقه مقرّ آمدند و گفتند اين اسلام هيچ نيست و قرآن كلام خداى نيست و محمّد عليه السّلام پيغمبر خداى نيست ، بر ما به حجّت درست كنيد تا بنگريم . اگر درست شود بپذيريم . پس علما و متكلَّمان با ايشان مناظره كردند و حجّت درست كردند ، ايشان نپذيرفتند . و يعقوب را دخترى يافتند از وى آبستن ، و آن دختر مقرّ آمد . هادى بفرمود تا هر دو را بر دار كردند ، و نيز كسى از زندقه نبودند كه پيدا بودى .