محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1167
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ابناء ابناء سبيل . وصيّة الله و وصية الرّسول فهل من آمر لى بخير كلأ الله فى سفره و خلفه فى اهله . پس مهدى نصير خادم را گفت : چيست با تو ؟ گفت : پانصد دينار . گفت : بدين زن ده . و هرگز اندر مسلمانى هيچ ملك و هيچ خليفه به يك حجّ چندان نفقه نكرد و چندان عطا نداد كه مهدى داد اندر آن حجّ كه سى بار هزار هزار درم و پانصد هزار دينار و صد و پنجاه هزار تا جامه به يك حجّ نفقه كرد و عطا داد . و مهدى را عبادت چنان بودى كه روزى به بغداد باد خاست چنان كه ترسيدند كه خانه ها و ديوارها خراب شود و مردم هلاك شوند . مردمان پيش مهدى آمدند . به سراى اندر سجود كرد و روى بر خاك نهاد و گفت : يا رب ، اين امّت پيغمبر تواند عليه الصّلاة و السّلام كه به دست من اندر نهادى ، من ايشان را نگاه داشتم و گناه بسيار كردم يا رب ، به گناه من امّت محمّد را مگير به حق آن تازگى روى محمّد عليه الصّلاة و السّلام [ كه هرگز كهن نشود كه اين امت را فرياد رس . ] و چه زيادت و نقصان نمود اندر ملك تو كه اين امّت را فرياد رسى . و همچنين با خداى عزّ و جلّ مناجات همى كرد تا آن باد بنشست . و حاجبى بود مهدى را نامش ربيع ، ايدون گويد كه گفتند مهدى امشب برخاسته است و به سراى تنها اندر نماز مىكند . گفت : من بيامدم و به سراى اندر شدم . و مر او را سرايى بود سراى خاصّه سپيد به گچ كرده بىنقش . آن سراى را دار البيضا خواندندى . ربيع گفت : من بدان سراى سپيد اندر آمدم ، و آن شب ماهتاب بود همه سراى و صفّه ماهتاب گرفته بود ، و فرش سرخ افگنده بود همى تافت بدان سپيدى سراى و سپيدى ماهتاب اندر ، و مهدى بر مصلَّاى سرخ ايستاده بود و جامهء سپيد پوشيده . [ 335 a ] و قبله بر پيش صفّه بود . و او مرا نديد و ندانست كه من آمدم ، و او به نماز اندر بود و او قرآن همى خواند به حنجرهء خوش . ربيع گفت : ندانستم كه آن سراى نيكوتر بود يا آن ماهتاب نيكوتر بود بدان سراى يا او نيكوتر بود بدان جامهء سپيد پيش خداى عزّ و جلّ ايستاده ، يا آوازش خوشتر بود بدان خواندن قرآن . ربيع گفت : به نزديك وى فراز شدم و از پس وى اندر بيستادم و او سورة الذين كفروا همى خواند به آواز بلند و خوش همى گريست . چون بدين آيت رسيد ، قَولَه