محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1157

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

مرا كس از تو استوارتر نيست ، من او را به تو مىدهم تا او را بكشى ، چنان كه جز تو كس نداند . گفت : يا امير المؤمنين ، فرمان ترا است . آن مرد را بيرون آورد از خانه با بند و به دو نمود و گفت : اين است [ 333 b ] و اين را به دست استوار خويش به تو فرستم با فلان خادم . پس چون شب اندر آمد ، آن مرد را با خادم نزد يعقوب فرستاد . پس يعقوب فرمود تا مرد را در خانه اى كردند . و مهدى آن كنيزك را گفته بود كه من ترا به يعقوب همى دهم كه بازت بستانم ، و ليكن من مردى را به يعقوب همى دهم از علويان تا بكشد او را به خانه اندر پنهان ، تو نگاه دار تا مر آن مرد را چه كند ، و مرا به دست اين خادم پيغام فرست . پس يعقوب با كنيزك مشغول شد روزى چند به لهو و عشرت . پس آن مرد مر او را پيغام فرستاد كه پيش از آنكه مرا بكشى ، مرا پيش خود خوان تا با تو يكى سخن بگويم . يعقوب او را پيش خواند تنها . يعقوب را گفت : بدان ديانت كه تو دارى مرا خواهى كشت و با خون من پيش خداى عزّ و جلّ روى ، و تو همى دانى كه من فرزند حسن بن علىام و فرزند فاطمه دختر پيغامبر عليه السّلام . يعقوب گفت : معاذ الله كه من همى آن راه جويم و تدبير كنم تا ترا از بغداد گسيل كنم و برهانم . آن مرد گفت : تو مرا دست بازدار كه من خود راه دانم چون از بغداد بيرون شوم . يعقوب گفت : كجا شوى ؟ گفت : به بصره . گفت : از كدام راه شوى ؟ گفت : به فلان راه . [ گفت ] : و اين صد هزار درم كه مهدى مرا بخشيده است ترا بخشيدم ، و امشب اين درم بستان و راه بصره گير . گفت : ترا همراه بايد . گفت : دو تن مرا يار است فلان و فلان . يعقوب گفت : ايشان را بخوان و امشب اين درم برگيريد و به بصره رويد و از آنجا برويد و به عمان شويد و خويشتن را به حبشه افگنيد . و آن كنيزك آن حديثها از اندرون پرده همى شنيد . پس آن خبرها به زبان خادم به مهدى فرستاد . مهدى آن شب چند كس را بر راه بنشاند . چون آن علوى بيامد ، او را با آن ياران و درم بگرفتند و سوى مهدى آوردند . مهدى ايشان را اندر خانه اى كرد . يك روز چون يعقوب به سلام آمد ، مهدى او را گفت : آن علوى را چه كردى ؟