محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1158

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

يعقوب گفت : يا امير المؤمنين ، تو از او رستى . گفت : كشتى ؟ گفتا : همان شب كشتم . گفت : باللَّه گفت : باللَّه . مهدى گفت : دست بر سر من نه و به جان و سر من سوگند خور . دست بر سر وى نهاد و به جان مهدى و به خداى عزّ و جلّ سوگند خورد كه من آن علوى را كشتم . مهدى بفرمود تا آن علوى را از خانه بيرون آوردند . يعقوب چون او را بديد و آن يارانش متحيّر شد . پس مهدى بفرمود تا يعقوب را بازداشتند و همه خواستهء او برگرفت ، و همه كسهاى او را بازداشت ، و هر چه داشت از او بستد ، و ديوان زمام مر يقطين را داد . و مر مهدى را درست شد مذهب يعقوب را و راست گفتن ابو عبيد الله پيش او . مهدى بفرمود تا به زندان مطبق چاهى بكندند و مر يعقوب را بدان چاه فرو كردند . و به همه زندگانى مهدى بدان چاه اندر بماند ، و نيز به همه زندگانى موسى الهادى بدان چاه اندر بود ، تا آن وقت كه هارون بنشست بفرمود تا يعقوب را از آن چاه بيرون آوردند ، از بهر آنكه يعقوب مر هارون را پيش پدرش بستودى و سخنان نيكو گفتى . هارون الرّشيد او را از چاه برآورد و كارهاى خويش بر وى عرض كرد . يعقوب [ را ] دل از اين محنتها سير شده بود ، گفت : يا امير المؤمنين ، مرا چشمها ضعيف شده است و از تن خويش باز مانده ام ، و من خدمت را نشايم ، مرا دستورى ده تا به مكّه شوم و خداى را عزّ و جلّ عبادت كنم تا آنگاه كه مرگ آيد . هارون او را دستورى داد . يعقوب به مكّه شد و مجاور بنشست و به همه زندگانى خويش به مكّه بود تا بمرد .