محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1136
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
منصور چون او را بديد متحيّر شد و گفت : چرا چندين رنجه داشتى ما را . پس عبد الله را گفت : و الله كه اگر ترا كشته بودى مرا هزار خون ببايستى ريختن بريختيم تا خون ترا طلب كردمى . پس گفت : خيز و اندر آن خانه شو تا من اندر آيم و با تو سخنى بگويم . عبد الله اندر خانه شد . و بنو العبّاس بپراگندند . و منصور كس به خانه اندر فرستاد تا عبد الله را بند كردند و به زندان بازداشت تا بكشتش . پس منصور به تدبير كار عيسى بر استاد . آنگه يك روز او را بخواند و گفت : يا پسر عمّ ، تو پير شدى و اين كار را نشايى و رنج آن نتوانى كشيدن ، اين بيعت كه ترا است از پس من مر خويشتن را از اين بيزار كن تا محمّد را دهيم فرزند ما كه او جوان است و اين كار را شايسته است ، و ترا ده بار هزار هزار درم بدهم . پس عيسى گفت : يا امير المؤمنين ، پس آن سوگندان كه به گردن مسلمانان اندر است چه كنيم . و هر چند منصور با عيسى بگفت سود نداشت . و منصور با خود انديشيد كه او را جز كشتن حيلت نيست . پس حيلت كرد تا او را به طعام اندر زهر داد . و عيسى بيمار شد و دانست كه زهرش دادند . و با عيسى پزشكى بود خاصّه او را ، سخت اوستاد و در باب پزشكى عظيم دانا ، او را گفت : مرا علاج كن . وى گفت : ايدر علاج نيارم كردن . عيسى از منصور دستورى خواست كه به كوفه شود . منصور او را دستورى داد تا به كوفه شود . پس به كوفه شد و پزشك او را علاج كرد و درست شد . و ليكن مويش همه بريخت و سخت ضعيف شد و كاهش گرفت . و منصور از بغداد به پرسيدن او شد به كوفه و مر او را باز بغداد آورد و گفت : آن هوا خوشتر است . و منصور اندر كار وى بيچاره گشت و ندانست كه چه كند . پس خالد برمك را بخواند و با او تدبير كرد . خالد گفت : مرا يك بار بفرست تا با او اندر اين باب بگويم . گفت : بشو و بگوى . گفتا : سه تن را خواهم از پيران و استواران تو تا با من بفرست تا من پيام تو در پيش ايشان بدهم . منصور سه تن با او بفرستاد . و خالد برفت و پيغام منصور عيسى را اندر اين باب بگفت . عيسى اجابت نكرد . و خالد از خويشتن بسيار بگفت هم به اميد و هم به بيم . اجابت نكرد و بيرون