محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1102
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
[ باز آمديم بر سخن مهدى و خراسان ] پس آن وقت كه عبد الجبّار بن عبد الرّحمن از خراسان نامه كرد كه اينجا گروهى به بيعت علويان اندر شدند ، و منصور جواب كرد كه همه را بگير و بكش . و اين محمّد خويشتن را مهدى لقب كرده بود و ابراهيم را هادى . و چون داعيان ايشان با مردمان بيعت كردندى گفتند [ ى ] نبايع المهدىّ و الهادى من آل محمّد عليه السّلام . پس چون منصور مر پسر خويش را محمّد ولى عهد كرد او را مهدى لقب كرد و گفت : محمّد بن عبد الله المهدى من آل محمّد ، اين پسر من است نه آن محمّد بن عبد الله بن الحسن . پس خبر آمد به منصور از پس از آنكه مهدى را ولى عهد كرده بود كه عبد الجّبار بسيار خلق را به خراسان از شيعت تو بكشت . و منصور او را فرموده بود كه شيعت آل على بكش ، وى شيعت بنو العبّاس را همى كشت هم از رعيّت او و هم از لشكر بدين بهانه . و منصور از آن تافته شد . و بو ايّوب دبير را گفت اين عبد الجبّار بن عبد الرّحمن چنين و چنين همى كند و او به دل اندر خلاف دارد ، و گر نه او چنين نكندى . و گفتند او را از خراسان بازكن و ديگرى را بفرست . گفت : ترسم كه اگر چنين كنم خلاف ظاهر كند و خراسان به فتنه [ افتد ] كه مقام فتنه هميشه خراسان بوده است . گفت پس حيلت كن تا سپاه از