محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

668

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

و به مدينه ابو ايّوب الانصارى امير بود از قبل على . و چون بسر به مدينه رسيد ، او بگريخت و به كوفه رفت ، و بسر مدينه بگرفت بىحرب و بر منبر شد و مردمان را خطبه كرد ، و مقتل عثمان بگفت و بگريست ، و بر منبر بانگ كرد و گفت : يا دينار و يا مخارق و يا زريق ، و اين همه غلامان عثمان بودند ، گفت : كجا است خداوند شما ؟ و مردمان بگريستند . پس گفت : اى مردمان ، همه بگرييد ، و عثمان را شما كشتيد ، و آنگاه گفت : اگر نه آنستى كه امير المؤمنين معاويه مرا كشتن نفرموده است ، من از شما هيچ نرينه زنده نگذاشتمى ، و اكنون هر كه معاويه را بيعت نكند من سرش بردارم ، و چون اين بگفت از منبر فرود آمد ، و آن روز همه مدينه معاويه را بيعت كردند . و از انصار جابر بن عبد الله [ الانصارى ] را طلب كرد و نيافت . و او پنهان شده بود ، سرايش همه ويران كردند ، و جابر به خانهء ام سلمه زن پيغمبر عليه السّلام شد و با وى مشورت كرد ، و ام سلمه از شيعت على بود . امّ سلمه گفت : بيعت كن و خود را هلاك مكن كه اين كارى است كه تمام خواهد شدن معاويه را ، و كسهاى خويش را گفت كه بيعت كنيد . جابر بيرون آمد و بيعت كرد . و بسر از مدينه برفت و بو هريره آنجا خليفت كرد بر مدينه از قبل معاويه ، و به مكّه شد . و ابو موسى الاشعرى به مكّه اندر بود ، و از معاويه و اهل شام همى ترسيد . خواست كه بگريزد . بسر او را بگرفت و از خانه بيرون آورد و گفت : چرا خواستى گريختن ؟ گفت : ترسيدم كه مرا بكشى . بسر گفت : معاويه فرموده است كه از ياران پيغمبر عليه السّلام هر كه را يا بى مكش . و بسر از وى بيعت معاويه بستد و دستش بازداشت . و خبر سوى على بردند كه بسر به مكه و مدينه چه كرد ، جارية بن قدامه را و وهب بن مسعود را بيرون كرد با چهار هزار مرد . و چون ايشان به مدينه آمدند ، ابو هريره بگريخت و پنهان شد . و على رضى الله عنه معاويه را كس فرستاد كه دراز شد كشتن مسلمانان و اين تاختن شام به عراق و از عراق بر شام . اين كشتن و غارت تا كى بود ؟ بايد كه با من عهد كنى بر آنكه شام ترا بود و عراق مرا ، و نه من به حدّ تو آيم و نه تو به حدّ من . معاويه اين بپسنديد . و گروهى گويند كه اين صلح معاويه خواست و على رضى الله