محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1090
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بودم كه حرام است ، چون شما گفتيد حلال است ، سخن شما گرفتم . گفت : پس مرا بگوى كه چرا به راه مكّه ، چون بازگشتيم پيش از ما برفتى . گفت : از بهر آنكه منزلها بر تو و بر من به آب و علف تنگ نباشد . و گفت : چرا چون مرا تعزيت كردى ، به خلافت تهنيت نكردى ؟ گفت : زيرا كه هنوز با تو بيعت نكرده بودم ، خواستم تا تهنيت و بيعت هر دو به هم كنم . گفت : چرا چون من نامه كردم به تو كه بباش تا من به تو رسم تا بيعت كنى ، نايستادى و برفتى . گفت : ترسيدم كه منزل بر تو و بر من تنگ شود تا به كوفه بيامدم و آنجا بايستادم ، دانستم كه على الحال آنجا به هم آييم . گفت : پس آن خواسته ها كز عبد الله بن على يافتى و از لشكرگاه او برگرفتى چه كردى ؟ گفت : آن مردمان را دادم كه حرب كردند . و ايدون دانستم كه ايشان بدان حقترند . گفت : چرا چون من بو الخصيب را بفرستادم تا بنگرد كه آن خواسته چندى است و چيست ، او را ننمودى مر او را دشنام دادى و مرا نيز ناسزا گفتى ؟ گفت : نگفتم هيچ دشنام و ناسزا . ابو الخصيب دروغ گويد . و ليكن مردمان سپاه ترا همى عيب كنند بدان و گفتند خواستهء ما همى ستاند و من نخواستم كه ترا عيب كنند . گفت : پس كنيزك عبد الله بن على ، مادر فرزندش چرا با خويشتن ببردى چه پنداشتى كه او را به تو دست بازدارند ؟ گفت اگر در ميان لشكر يله كردمى ضايع شدى و كسى دست به دو فراز كردى ، برگرفتم تا نگاه دارمش تا به خداوندش سپارم پاك و پاكيزه . [ گفت : ] پس اكنون كه ترا بخواندم چرا راه خراسان گرفتى و مخالف شدى ؟ گفت : مخالف نشدم و ليكن از تو ترسيدم ، دانستم كه ترا بر من دل گران است . گفتم به خراسان شوم و از آنجا عذرهاى خويش باز نمايم و عفو خواهم و ترا دل خوش كنم و آنگاه پيش تو بازآيم . منصور گفت : ويلك ابو مجرم ، هر چه بگويم همى حجّتى پيش آرى و خواهى كه خويشتن را از ميانه به دربرى . پس دست بر دست زد . عثمان بن نهيك با آن حرسيان به خيمه اندر افتادند و شمشير فراز نهادند . بو مسلم گفت : يا امير المؤمنين ، مرا مكش ، مرا بدار تا هر گه كه ترا دشمنى برخيزد جان خويش را پيش تو فدا كنم . منصور گفت : ويلك ، مرا بر روى از زمين از تو دشمنتر نيست . پس