محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1091

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

گفت : دهيد . بو مسلم بر پاى بود . نخستين شمشير كه بزدند به پايش اندر آمد و پايش ببريد . منصور گفت : دست و پايتان بريده باد . بر سر زنيد . پس شمشير اندر نهادند و بكشتند . و آن بساط را كه افگنده بود آنجا پرخون شد . منصور بفرمود فرّاشان را تا او را هم چنان به ميان بساط اندر نوشتند و برگرفتند و به گوشهء خيمه بازنهادند . و بساط ديگر بگستردند . و كس از بيرون سراى پرده خبر نداشت . پس عيسى بن موسى پيش منصور اندر آمد و بنشست و پنداشت بو مسلم هنوز نيامده است ، گفت : يا امير المؤمنين ، كار بو مسلم را چه بايد كردن ، شوم و بيارمش . منصور گفت : نه تا او خود بيايد . عيسى گفت : يا امير المؤمنين ، تو طاعت او را دانى و اثرهاى او اندر اين دولتشناسى ، و من او را وعده هاى بسيار كرده ام تا بياوردمش از حلوان . بايد كه امير المؤمنين با او نيكوى كند . منصور گفت : كردم ، آنك اندر ميان بساط است . عيسى گفت : * ( إِنَّا لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ 2 : 156 ) * . منصور گفت : چه بودت ؟ عيسى شرم داشت و نيارست كه منصور را ملامت كردى . گفت : يا امير المؤمنين ، مرا با او دوستى بود . منصور گفت : و الله كه بر روى زمين ترا از او دشمنتر نبود و تا او زنده بود نه مرا خلافت قوى بود و نه ترا از پس من ولايت عهد بود . پس بو اسحاق كه صاحب حرس بود آن بو مسلم و پيش از آن به رسولى آمده بود بخواند و گفت : تو دانى كه اين بو مجرم چند تن كشته بود ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، بدان كه او ششصد هزار مرد را اندر پيش خويش كشته بود به شمشير جز آنكه به حربها اندر كشته شده بودند . و آن [ 383 a ص ] را خود شمار نيست . آنگاه منصور دو بيت شعر ياد كرد : شعر سقيت كأسا كنت تسقى بها * أمرّ فى الحلق من العلقم زعمت انّ الدّين لا يقتضى * فاستوف بالكيل ابا مجرم پس منصور بو اسحق [ را ] گفت : نامهاى اين سپاه كه با او است بيار . گفت : يا امير المؤمنين ، با او به حلوان هشت هزار مرد بودند . چون از حلوان بازگشت پنج هزار مرد آنجا دست بازداشت با خزانه و خواسته به ابو نصر بن عبد الله الطائي ، و