محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1089

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بو مسلم دو شمشير يافته بود از عبد الله بن على در روز حرب كه اندر جهان مثل آن شمشيرها نبود . و يكى از آن دو آنچه بهتر بود حمايل داشت . و منصور خبر يافته بود . او را گفت : يا با عبد الرّحمن ، آن شمشير كه حمايل دارى ، آن هست كز عبد الله بن على يافتى ؟ گفت : هست يا امير المؤمنين . گفت : بنماى تا ببينم . بو مسلم حمايل از گردن برون كرد و پيش منصور بنهاد . منصور شمشير از نيام بيرون كشيد و بجنبانيد و باز نيام كرد و گفت : يا عبد الرّحمن ، اين تيغ مرا بايد تا به يادگار عمّ خويش همى دارم . گفت : فرمان بردارم يا امير المؤمنين . منصور آن شمشير زير مصلَّى اندر نهاد . پس با بو مسلم عتاب آغاز كرد . و بو مسلم يكى بار از خراسان نامه به منصور كرده بود و نام خويش پيش نبشته و نام منصور از پس . و به سفّاح نامه اى نبشته بود و عمّت او را امينه بنت على بن عبد الله عبّاس را به زنى خواسته بود . و سفّاح اين نامه به بو جعفر نموده بود و گفته بود نبينى كه بو مسلم خويشتن همى نشناسد ، و از پس آن نامه را پنهان كرد و كس را ننمود . و بو مسلم را از آن هيچ جواب نكرد . پس اين روز كه بو جعفر بو مسلم را بخواست كشتن اين همه چيزها بر وى ياد كرد و كنيت او بگردانيد و مر او را بو مجرم خواند و گفت : يا بو مجرم ، مرا بگوى كه سليمان بن كثير را به چه حجّت كشتى ، و من آنجا حاضر بودم و مرا نپرسيدى و از من نينديشيدى . بو مسلم گفت : يا امير المؤمنين ، مرا ابراهيم الامام ايدون گفته بود كه هر كه اندر نيّت او به شك شوى او را بكش . و من اندر نيّت سليمان به شك شدم ، از بهر صلاح شما كشتمش . [ منصور گفت : ] و چه مقدار بود ترا كه از خراسان به من نامه كردى و نام خويش را پيش كردى و نام من از پس . و به سفّاح نامه كردى و دختر علىّ بن عبد الله بن عبّاس را به زنى خواستى ، خويشتن را نشناختى . و نيز نامه كردى كه ماهى طافى را نشايد خوردن ، و ما را همى دين آموختى . پس بو مسلم از آن سه سؤال [ 382 b ص ] پيشين جواب نداد و به پسين سؤال مشغول شد و از حديث ماهى طافى جواب داد و گفت : يا امير المؤمنين ، من شما را دين همى نياموختم كه من از شما همى دين آموختم ، و من ايدون دانسته