محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1086
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
تنگدل شد . و راى و هوش از او بشد و دلش شكسته شد . و چنان تدبير كرده بود كه از آن استواران خويش كسى را سوى مداين فرستد به نزديك منصور تا او خود چه گويد در اين باب ، و از اين كه رسولان گفتند خود او را است و از زبان او هست و درست است يا نه ! پس ديگر روز بو مسلم بو حميد و يارانش را كه با او بودند بخواند و گفت : من بو اسحاق را به نزديك امير المؤمنين همى فرستم تا پيغام مرا پاسخ آرد . ايشان گفتند نيك آيد . پس بو مسلم بو اسحاق را [ 381 b ص ] بفرستاد . او برفت سوى امير المؤمنين به مداين . و رسولان باز جاى شدند و همى بودند تا بو اسحاق بازآيد . و بو اسحاق پيش منصور شد و پيغامهاى بو مسلم بداد . و آن پيغامها كه بو حميد بو مسلم را داده بود از منصور بدان نيكوييها و نرمى و سوگند خورده بود و آنچه از تهديد و درشتى گفته بود همه بگفت . منصور گفت : همه پيغامهاى من است و من گفته ام . و بو اسحاق بازآمد و بو مسلم را بگفت از هر چه رفته بود از اوّل تا آخر . و مر او را گفت يا ايّها الامير ، امير المؤمنين مرا به زبان بيش از آن گفت و نيكوتر از آن وعده كرد كه رسولان را گفته بود . تا بو مسلم را دل خوش شد و نيّت رفتن كرد . و نيزك را مهتر طخارستان و مالك بن الهيثم را بخواند و گفت ما را ببايد رفتن . نيزك گفت : ايّها الامير ، مكن و پند من بپذير و پيش او مشو و جان عزيز خويش را در خطر مينداز ، بو مسلم گفت باشد كه سلامت بود كه مرا منجّمان گفته اند كه اجل من به زمين روم باشد ، مرا به زمين روم گفتند . آنگاه بيتى روايت كرد و بگفت ، اين است : شعر ما للرّجال مع القضاء محالة * ذهب القضاء بحيلة المحتال پس بو مسلم برفت با خاصگيان خويش . و منصور بر كنارهء رود مداين لشكرگاه زده بود و فرود آمده كه آن را روميه گفتندى . پس چون بو مسلم نزديك او آمد ، بو منصور همه سپاه را بفرمود تا پيش او بازآمدند و مر او را بشارت دادند و دل او خوش كردند . و ابو ايّوب الخوزى مهتر دبيران را كه از او نزديكتر نبود به وى