محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1087

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

فرمود تا پيش او شد و مر او را پيغامهاى نيكو بداد ، و دلش خوش كردند و وعده هاى نيكو كرد و بازآمد بر آنكه بو مسلم فردا اندر آيد به لشكرگاه . و نماز شام بو ايّوب سوى منصور شد و گفت : يا امير المؤمنين ، هر چه اندر جهان سخنى نيكو بود اين مرد را بگفتم و دل او را خوش كردم . و چون فردا اندر آيد با او چه خواهى كردن ؟ گفتا : هم آنگاه كه چشم من بر وى افتد بكشمش . گفت : اين خطا است يا امير المؤمنين ، با او هشت هزار مرد است كه هشتادهزار را گويند راه دهيد . و ايشان آن وقت همه بر پشت اسبان باشند و نيز با سلاح باشند . نبايد كه اندر سپاه فتنه افتد ، و بو كه كار از دست اندر گذرد ، و بو كه بجهد يا رها شود . يله كن امروز تا فردا ، كه امروز فرود آيد و ديگر روز تنها زى تو آيد ايمن شده . آنگاه تو بهتر دانى . منصور گفت : صواب گفتى . پس چون ديگر روز بود بو مسلم بيامد با جامهء راه به در سراى پرده با سپاه بسيار . و مر او را تنها بار دادند پيش منصور اندر آيد . و سلام كرد . منصور از خشم با او نتوانست خنديدن و روى گردان داشت . و بو مسلم از او سخت بترسيد . منصور گفت : يا با عبد الرّحمن ، بازگرد و فرود آى تا بياسايى . بو مسلم بازگشت و بيرون آمد . و فرود آمد به لشكرگاهى جدا . و چون بو مسلم بيرون شد ، منصور پشيمان شد . و بو ايّوب آنجا ايستاده بود . منصور او را به خشم گفت : امروز دست من از اين مرد كوتاه كردى و من نيز باشد كه او را بازنيابم . بو ايّوب گفت يا امير المؤمنين ، يك امشب صبر كن و فردا هر چه خواهى توانى كردن . منصور گفت : من چه دانم كه امشب چه بود و باشد كه امشب بجهد و يا بر من حيلتى كند . گفت : يا امير المؤمنين ، من او را فردا به تو سپارم تنها هم اندر اين خيمه . گفت : برو هم اكنون و دلش خوش كن تا امشب نترسد . پس بو ايّوب بيامد سوى بو مسلم و گفت : چون تو بيرون آمدى ، امير المؤمنين گفت الحمد للَّه كه اين مرد بيامد و من همى او را برّ كنم تا ايمن شود ، و همه كارهاى خود از بيرون پرده به دو سپارم و خود فارغ بنشينم و از همه شغلها برآسايم . بو مسلم گفت : يا با ايّوب ، من امروز از امير المؤمنين سخت بترسيدم و دلم بر او همى نياراميد . بو ايّوب گفت : ترا اين ديو