محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1077

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

دشمنان من همى آيد . و من آن صواب بينم كه تو با من نباشى ، برخيزى و به حصار حلب شوى و آنجا همى باشى تا من از اين كار فارغ شوم . و به حلب اندر زفر بن عاصم امير بود از قبل عبد الله بن على . حميد گفتا : فرمان بردارم . و عبد الله نامه نبشت به خط خويش و مهر كرد و به دو داد . و حميد با خاصگيان خويش برفت . چون دو سه منزل بشد آن نامه را بگشاد . اندر او نبشته بود كه چون حميد به تو رسد او را لطف كن و نيكودار و گرامى دار و از پس آن حيلت كن تا مگر او را هلاك توان كردن . چون حميد نامه را از آن گونه ديد هم آنجا بتافت و به بيابان اندر شد . و همى آمد تا به لشكرگاه بو مسلم ، به سوى برادرش حسن قحطبه . و مر او را از هر چه رفته بود آگاه كرد از كشتن خراسانيان و آنچه عبد الله بن على نيّت حصار ساختن همى دارد . بو مسلم دانست كه حصار حرّان استوار است . و اگر عبد الله به حصار اندر شود او را كار دراز گردد . پس حيلت كرد تا آن حصار از او بستد . و حيلت بو مسلم آن بود كه به عبد الله بن على نامه كرد و او را بستود . و از ابو جعفر گله كرد و گفت تو نيز اهل بيت ولد عبّاسى و منصور را با تو خلاف كردن نه نيكو است . و من ايدون خواستمى كه به ميان شما توسّط كردمى ليكن بو جعفر مرا از انبار فرمود تا به شام شوم ، و مرا چاره نبود از رفتن ، ناچاره ببايست رفتن سوى شام . كنون هر چند چنين است هم آن صوابتر كه تو زين راى و تدبير كه كردى باز طاعت امير المؤمنين آبى . و او قدر و پايگاه تو بدان اندازه دارد كه تو خواهى . و دشمنان اندر اين ميان راه ندهى . و خود نه چنانى كه ترا ببايد آموخت ، ليكن من خواستم كه آنچه از نصيحت آيد باز نمايم . و من خود رفتم . اكنون تو همى نگر . پس چون نامه به عبد الله رسيد ، سپاه گرد كرد و آن نامه بر ايشان عرضه كرد . و سپاه او هم شاميان بودند . پس گفتند اگر بو مسلم به شام شود و ما ايدر باشيم [ 379 b ص ] او خان و مان ما همه ويران كند و زنان و فرزندان ما را اسير و بنده كند . و تدبير ما آن است كه به خان و مان خويش بازشويم . پس چون شاميان اين سخن بگفتند ، عبد الله بن على به سر كار شد و آگاه شد كه اين مكر بود كه بو مسلم كرد ، و خطا بود