محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1076

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

محرّم سنه سبع و ثلثين و مائه . و جزيره به روزگار سفّاح به نام منصور بوده بود ، و چون از آنجا رفته بود مقاتل ابن عكى را خليفت كرده بود . و مقاتل هنوز آنجا بود . پس چون مقاتل آگهى يافت كه سپاه شام آمد ، به حصار حرّان اندر شد . و چون عبد الله على بيامد به حرّان ، اين مقاتل را به بيعت خواند . مقاتل اجابت نكرد . و عبد الله آنجا با او حرب كرد ، و سپاه او را بيشتر بكشت ، و مر او را از حصار بيرون آورد و بكشت . پس اين خبر به بو جعفر رسيد . بو جعفر ابو مسلم را بخواند و با او تدبير كرد و ابو مسلم را گفت بدين كار ترا بايد شدن يا مرا ، و تو پذيرفتى از من به راه مكّه اندر كه ترا اين كار كفايت كنم . بو مسلم گفت : يا امير المؤمنين ، آن كنم كه تو فرمايى . پس ديگر روز بو جعفر بو مسلم را سپاه داد بسيار ، و همه را به درم آبادان كرد و به سلاح ، و هر چه وى را ببايست بساخت . و ابو مسلم از انبار برفت ، و خبر به عبد الله بن على شد . و او هنوز به حرّان بود و مقاتل را بكشته بود . از آنجا نجنبيده بود . و حصار حرّان سخت استوار و ساخته بود . پس بو جعفر نامه كرد به حسن قحطبه ، و وى خليفت او بود به ارمينيه ، و بفرمودش با سپاه سوى بو مسلم آيد . حسن بيامد . و برادرش حميد بن قحطبه با عبد الله بن على بود با آن سپاه خراسانى كه با او بودند . چون عبد الله بن على خبر يافت كه بو مسلم آمد به حصار حرّان اندر ، علف بسيار گرد كرد و تدبير آن كرد كه حصار را نگاه دارد كه با او خراسانيان بسيار بودند و او بر ايشان نه امين بود ، و همى ترسيد كه به زينهار بو مسلم شوند . و نخست حميد ابن قحطبه بود كه برادرش با بو مسلم بود . و هر كسى پدرى يا پسرى يا برادرى يا خويشى از اين سو بود . پس عبد الله بن على اين سپاه خويش را عرض كرد تا خود چه مايه خراسانىاند . چون بنگرست ، هفده هزار مرد بودند . ايشان را به حصار حرّان اندر كرد و سلاحهاى ايشان بستد . و ديگر روز صاحب شرط را با دو هزار مرد اندر فرستاد تا همه را بكشتند . و حميد بن قحطبه با عبد الله بن على به لشكرگاه بود ، و عبد الله او را گفت : مرا بر تو دل ايمن نيست و ليكن برادرت با